جستجو
از خود
آن را نشان من داد
پرسید:
-با این مشخصات کسی را ندیدهای؟”
— عمران صلاحی, گزینه اشعار طنز آمیز
— عمران صلاحی, گزینه اشعار طنز آمیز
شعر اول رو حمید مصدق گفته ، که فکرمی کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
از پستان آفتاب عسل بمكند؟
پائلو برودا با ترجمه احمد پوری
حلال باد خراجش که مُزد چوپانی ست
وگرنه راعی خلقست زهرمارش باد
که هرچه می خورد او، جزيت مسلمانی است
سعدی
بال فرشتگان سحر را شکسته اند،
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند،
اما تو هیچگاه نپرسیده ای:
مرد!
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟
گاهی چنان درین شب تب کرده ی عبوس،
پای زمان به قیر فرو می رود که مرد،
اندیشه می کند:
شب را گذار نیست!
اما به چشم های تو ای چشمه ی امید،
شب پایدار نیست
سایه
|
شعری از سیف الدین فرغانی
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش كه افتم اگر از دوش خود افتم؟!
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مُهر نماز از سرِ ريا شود
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
فروغ
| تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست | نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست | |
| گوئی اندر کشور ما بر نمیخیزد وفا | یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست | |
| خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست | خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست | |
| از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک | هرگز از کاشانهی کرکس همائی برنخاست | |
| باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون | از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست | |
| وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر | کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست | |
| کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو | از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست | |
| درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را | کاندر او تا اوست خصل بیدغائی برنخاست | |
| میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان | کز جهان تاریکتر زندان سرائی برنخاست | |
| از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک | هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست | |
| از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان | هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست |
سعدی
صاحب خانه بگفتش: خير هست كه همي لرزد تو را چون پير دست؟
واقعه چون است؟ چون بگريختي رنگ رخساره چنين چون ريختي؟
گفت: بهر سخره شاه حرون خر همي گيرند امروز از برون
گفت: ميگيرند كو خر جان عم چون نهيي خر، رو تو را زين چيست غم؟
گفت: بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گيرند هم نبود شگفت
بهر خرگيري برآوردند دست جد جد تمييز هم برخاستهست
چونكه بيتمييزيان مان سرورند صاحب خر را به جاي خر برند
و البته مولانا شهری را ترسیم می کند که شهریارش فرزانه است و بهوده گیر نیست
نیست شاه شهر ما بيهوده گير هست تمييزش، سميع است و بصيرآدمي باش و ز خرگيران مترس خر نهاي اي عيسي دوران مترس!
مثنوی
بر سردر کاروانسرايي
تصوير زني به گچ کشيدند
ارباب عمايم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بي نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مومنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جست
رفتند و به خانه آرميد ند
غفلت شده بود و خلق وحشي
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفا ف مي دريدند
لبهاي قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه مي تپيدند
درهاي بهشت بسته مي شد
مردم همه مي جهنّميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور مي دميدند
اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند
با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند
اقبال
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زدهی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره، ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
شفیعی کدکنی
ميافتم و ميخيزم
دلداده و ديوانه
ميافتم و ميخيزم
من مست و پريشانم
مي نالم و مي مويم
مدهوش ز پيمانه
ميافتم و ميخيزم
تا آنكه تو را يابم
ميگردم و ميجويم
پس بر در آن خانه
ميافتم و ميخيزم
چو شمع شب عاشق
مي سوزم و مي گريم
از عشق چو پروانه
ميافتم و ميخيزم
گر دست دهد روزي
تا خاك رهت گردم
در پاي تو جانانه
ميافتم و ميخيزم
گفتي كه ز جان برخيز
در ملك عدم بنشين
زينروست كه مستانه
ميافتم و ميخيزم
من مست قدح نوشم
از چشم تو مدهوشم
سلانه به سلانه
ميافتم و ميخيزم
ديوانه رويت من
چون گردن به كويت من
اي دلبر فرزانه
ميافتم و ميخيزم
باز آي و گرنه مي
هستي ز كفم گيرد
اينسان كه به ميخانه
ميافتم و ميخيزم
شعر از: حميد مصدق
" سكوت " " محمدرضا خاكباز "
وقتي تــــو بــــودي،
ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود،
كه ميشد خــوشههاي محبت را از خيال نام تو چيـد!
وقتي تــــو بــــودي،
بــاور بــا تـــو بودن،
تنها به خوابي ميماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم
به فراموشي سپرده ميشد!
ولي وقتي بــروي!
شايد باور بــي تـــو بودن، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت
بيشتر آشـــنا كــند.
محمدرضا خاكباز
تو را ده پند گويم گر نيوشی
يکی کم گفتن است و نــُه خموشی
ز خاموشی است بر دست شهان «باز»
که «بلبل» در قفس مآندست، زآواز
تلاش مقصدت برد از نظـــــر ســـــامان جمعيت
به كشتی چون عنان دادی، رم آهوست ساحلها
بیدل
خدايا! به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، کار بي پاداش ، فداکاري در سکوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت ، و دوست داشتن بي آنکه دوست بداند ، روزي کن.
علی شریعتی
دلا شب ها نمي نالي به زاري سر راحت به بالين مي گذاري
تو صاحب درد بودي ناله سر كن خبر از درد بيدردي نداري
بنال اي دل كه رنجت شادماني است بمير اي دل كه مرگت زندگاني است
مباد آندم كه چنگ نغمه سازت ز دردي بر نيانگيزد نوايي
مباد آندم كه عود تار و پودت نسوزد در هواي آشنايي
دلي خواهم كه از او درد خيزد بسوزد عشق ورزد اشك ريزد
به فريادي سكوت جانگزا را بهم زن در دل شب. هاي و هو كن
و گر ياري فريادت نمانده است چو مينا گريه پنهان در گلو كن
صفاي خاطر دل ها ز درد است دل بي درد همچون گور سرد است
منوچهر آتشی
علیرضا قروه
آن نفسی که با خودی ، بستهی ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت
آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی ، دی چو بهار آیدت
جملهی بیقراریات از طلب ِ قرار توست
ورنه همه مرادها ، همچو نثار آیدت
از کِی شاملو (حاجی بامداد) اهل آمد
اگر کمی حواسم رو جمع کنم میتونم بفهمم سرچشمهی این چرخش هویتی ِ ابرمردان ادبیات ما از کجاها آب میخورد.
توی خارج دیدی که دلالهای هزارفامیل و وافورگیران ِ اشرف پهلوی تحویلات نگرفتند و چون کُرسی استادی برکلی بادی به دماغ انداخت و باعث شد بیش از حد قلچماق ِ دربار ، مشدی ابواقاسم فرودسی را چماق بزنی حرفت را نجویده به سنگسارات نشستند که وامصیبتا چه نشستهاید که تمامیت درزی از بین رفت! آن هم از گداخانهی ادبی لندن و جاسوس آباد ِ بی بی سی و دستاندازهای ماهنامه ایرانشهر که میان نازیزم و کمونیزم به ریسمان نخنمایی آویزان بود؟ نتیجهی این دور قمری در قارهها نه تنها انقلابی و هیاهویی مثبت در بر نداشت بلکه نیروی زیادی می طلبید به بقال بنگلادشی ِ هآدرزفیلد ثابت کنی:
- این آدمی که از تو الان سیگار خرید همان غول زیباییست که در استوای شب ایستاده بود!
و حتما توضیح دهنده به لهجهی چیس اند فیشی باید از اصابت سنگترازو به ملاجاش جاخالی بموقع صادر میفرمود که :
- پس چرا این غول برنمیگرده به همون منطقه استواییش!
در فرار از این بینامی و بینشانی بود و بیمیزی و بیکتابی و بیمسجدی و لامنبری که برخی باز میگردند به میان هواداران بیهوای پیشین و همینجاست که بجای پرسش ِ سوزان ِ این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟ دلالان دولتآباد ِ اینطرف نوعی لبیک پیشنهاد میکنند که در اصطلاح ادبی به آن پوزش ِ تلویحی گویند. همینجا ست که در مقابل بازیافتن حواریون گمشده تکثیر برخی اوراد نیز مجوز میگیرند گیرم یعد از مرگ تنانه سود سهام بورس لندن به حزب کارگزاران و نهاد ریاست گزمه گان واریز شود... بگذریم.
این تفاوت معنی در دو جملهی زیر چنین است که اولی پیش از سفر ِ تلخ و دومی در بازگشت تحریر شده باشد:
۱- نگاه کن این مردم ِ مرده چون چراغی خاموش هستند و خاموشی آنها بخاطر نفت نیست!
۲- من اهل اینجایم و چراغم در این خانه میسوزد!
این تفاوت میان ِ نااهلی و اهل شدن ، خاموشی و نورافشانی، فاصلهی نوعی ممنوعیت و گونهای اجازت است همان فاصلهای که متاسفانه آدم را از (بامداد کفرگوی) به (حاجی بامداد) در اندازهی معاصر تبدیل میکند.
یعنی دیگران که رفتند (اهلی شدن) نمیدانستند ، چراغشان خاموش بود و وحشی و بیخرد ماندند و آنان که مغفرت طلبیدند ـ تلویحا ـ راه های بهشت قسمت بردند! بعد خواهیم دید کدام بهشت و کدام فردیس. فقط کلاهات را بچسب لازم نیست آن را قاضی کنی!
همهی راه ها به این منتهی شده است که رفتهگان که چمدان به دست رفتند برای دل خود رفتند و ندانستند در خانه هم میتوان مخالف هفتخط بود و به بی عدالتی گفت (نه!) .این مفتترین حرف معاصر است. در هر آلونکی در هر گوشه از جهان به بیعدالتی بگویی(نه) خانهای برایت نمیماند که در آن چراغ افروزی چون سقفش را بر سرت خراب خواهند کرد. صوفیترین گدازادگان خرابات شعبان هم با چراغ پیزوری نمیتوانند مدت مدیدی به قدرت وقت بگویند (نه) چه رسد به کاشانهی محقری که به باغبان ماهی سیصد هزارتومان دستمزد بدهی! منتقدی به نام نقرهکار بعوض کار بر روی نقره گفته است : شاملو هرگز به سانسور تاسی نکرد و همواره به بیعدالتی گفت (نه!) این مفتترین دروغ جهان معاصر است آنهم در جهانی که هیچ بنی بشری جرات و جگر کوچکترین شنای خلاف جهت را ندارد. آن هم در دنیایی که با کوچکترین اعتراض به بیعدالتی اگر به زور دگنک خفهات نکنند از گرسنهگی ناکارت خواهند کرد. کاری میکنند که هزاران بار آرزوی مرگکنی و در رنگ گلها نیز به دنبال دار ِ فنا باشی !
در چنین شرایطی یک شخصیت مشهوری وارد محلی میشود که در آن جویبار خون ِ آدمی روان است بعد این آدم همواره به بیعدالتی میگوید (نه) ضمن این که او به کوری چشم نااهلان اهلی هم نیست و چراغش در این خانه میسوزد و جاسوس بیگانه نیست!! ( قابل توجه همه خارج نشینان نوکر بیگانه که خفقان را بهانه کردهاند تا در اروپا و آمریکا خوش بگذرانند و از علم نوشتن اتوبیوگرافی هم بیبهره مانده اند!) جاسوسهای بیگانه شما که وطن خود را میفروشید و چراغتان در جای دیگری میسوزد اینقدر دیکتاتوری را بهانه نکنید ببینید (حاجآقا شاملو) توی خانهاش به سانسور دهنکجی کرده است!! او تا آخرین لحظه ایستاده. حتا برخی سریالهای لاریجانی را ایستاده نظاره کرده است!
اگر کمی حواسم رو جمع کنم میتونم بفهمم سرچشمهی این چرخش بآب ِ ابرمردان ادبی ما از کجاها آب میخورد و آنان چرا سنگر مبارزه را ترک نکردند برای لحظهای آدمی عادی باشند و از افسانهمردی و کشت ِ اسطورههای میهنی دست بکشند.
چند صفحه مبارزه با اختناق برای مراجعه خوانندهی نااهل به این نوشته سنجاق شده است. محض نمونه.
چهار صفحهی نخست نمونههایی از اصطلاحات سانسور شدهی کتاب کوچه ۸ و ۹ است که نشان میدهد شاعر چگونه در خانه نشسته و با سانسور مبارزه کرده است درحالیکه نویسندهگان دیگر در خارج از خانه تنبان هاوائی به پا کرده و در حال مک زدن کافهگلاسه به جاسوسی بیگانهگان مشغولند!
دو سه صفحه هم مربوط است به سوختن چراغفتیلهی ایدئولوژیک شاملو و چرخش ۳۶۰ درجهی مسیر دودچراغهایی که آن زنده یاد بخورد!
ما زبان را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع بُوَد
گر چه گفت لفظ ناخاضع رَوَد
زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرض
پس طفيل آمد عَرَض ، جوهر غَرَض
ملت عشق از همه دينهاجداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود، باک نيست
عشق در دريای غم، غمناک نيست
Die Rose ist ohne Warum
Sie belühet, weil blühet
Sie achtet nicht ihrer selbst,
fragt nicht, ob man sie siehet.
(Angelus Silesius. 1424- 1677)
گل است آنچه است بی چرا
ز بهر شکوفایی شود او شکوفا
گل را نه توجهی است به خودش
و نه دیده شدن را جویاست
اي روي آبسالي
اي روشناي بيشه تارك خواب
يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد
يك شب مرا صدا كن از آب
ره بر گريوه افتادست
اين كاروان بي سالار
يابوي پير دكه روغن كشي
با چشم هاي بسته
گر مدار گمشدگي مي چرخد
اي روح غار
اي شعله تلاوت ياري كن
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار
از حس كيد كچه رميده
از پشته هاي سوخته خستگي
و تشنگان قافله هاي كوير را
به چشمه سار عافيتي راهبر شوم
اي آفتاب! گفتارم را
بلاغتي الهام كن
و شيوه فريفتني از سراب
تا خستگان نوميد را
گامي دگر به پيش برانم
اي خوابناك بيشه تاريك
اي روح آب
يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد
يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب
با اين شكسته
گفتم
از اقيانوس خواهم گذشت
و آن سوي سواحل نامشكوف
با جلگه هاي دست نخورده
با پشته هاي سيراب
و درههاي وحشي پر بركت
خواهم آميخت
و بذر بي بديل خورجينم را
در وسعت مشاع بكارت
خواهم ريخت
از اين شكسته سكان پر تجربه
اين اشتر صبور صحراي آب
گغتم
چون پا نهم به خشكي موعود
بر شانه هاي سوخته ام
گيسوي بيد مجنون خواهد ريخت
و مرغ هاي جنگلي بي نام
صيت رسالتم را تا اقصاي بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه كبود
كز چارسوي
آفاق روي آب خميده بود
ديگر مرغان پر نشاط دريايي
ياد آوران خشكي نزديك
گرد دكل طواف نمي كردند
و آسمان وحشت غربت
سنگين سنگين سنگين
بر سينه ام فرود مي آمد
اما
انگشت پير قطب نما
پيوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه هاي تيره ذهنم
مرغان ديگري
تا دوردست پندار
در جلگه هاي فسفري آب
پرواز ماهيان را بر گلبوته هاي موج
جنجالگر هجوم مي آوردند
و پهنه كبود
گهگاه
از پرتو تبسم اميدي
روشن مي شد
چه ياوه بود ماندن
مي خواندم
چه ياوه بود ماندن
در روسپي سراي دياري كه زندگي
با هايهوي و كبكبه اش
مزد حقير عمري افلاس و بردگي بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شيري در زنجير
مي فرسود
با اين شكسته پاره ميراث نوح
و خست مداوم انبار آب
مي رفتم مي خواندم
چه آسمان پاكي
چه آسمان نزديكي با آب
در آب
چه ماهيان رنگين چالاكي
آنجا
آن سوي آن سواحل نامشكوف
چه جلگه هاي بكري
در انتظار گله من خواهد بود
چه مشك هاي غلطاني از شير
خواهم داشت
بر پشته هاي غرقه به روياي سبز شخم
چه بذرهاي پر بركت
خواهم كاشت
چه
ناو غول پيكري
از روبرو مي آمد
از آنسوي سواحل موعود ؟
پرسيدم از خود
از وسعت مشاع بكارت ؟
از جلگه هاي ....
سوت سلام دريايي پيچيد
بر پهنه كبود اقيانوس
شايد كه خستگانند ؟
از هيبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسيده ؟
اما
ديدم
بر نرده هاي عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پريده
با جفت هاي مضطرب دام
افسوس
در شيب آبهاي كبود
ناو عظيم خورشيد
سوي جزيره هاي وحشت مي لغزيد
من اشتياق رفتن
روياي شخم تازه و سيل سياه سار
من خواب آفتابي خرمن ها را
تهمت به چشم خيره خود بستم
از بس كه آب و آب
از بس كه آسمان نيلي
از بس كه باد
راندم
اي دل بكوب
خواندم
جاشوي آبهاي پريشان بكوب
تا چشم هاي خيره شكاك
تصوير ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبيند
اي دل بكوب آنك
آنك
بگو نگاه كند ... آنجا
آن لاله ها كه مي شكفد جابجا
در التهاب نيلي نا آرام
آن خوشه هاي ياس كه ناگاه
مي پاشد از گلالك خيزاب
اي دل
بگو نگاه كند چشم
آن ياس هاي لاله
آن لاله هاي جوشان از آب
كشتي بر آب نيلي دريا بود
اما
بالا مي آمد اينك درياي شب
ناو بلند نيلي دريا
نرم و سبك در آب فروتر مي شد
و آب از فراز كابين
آرام مي گذشت
اي دل بكوب ! اي دل
اين خوان آخري را
از عمق
فرياد مي كشيدم از عمق
از پشت شيشه هاي سياه آب
از لايه هاي تيرگي
اي دل
بكوب اي دل
مگذار چشم خيره
مگذار مرگ چيره شود
به عكس ماه در افق اين آنك
آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه كن ... فانوس
اما ؟
فانوس ؟ روي ساحل نامشكوف ؟
افسوس
اي دل بكوب شايد
از بس كه آب ؟
از بس كه آسمان باد ؟
اما
آن روشنان ديگر ؟
ان هيزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهاي صاف
آن بزم عاشقانه
زير درخت هاي چراغان ليل
آن شيشه هاي روشن ودكا بر ميز ها
چه بستري گشوده مرا
اي دل
چه عطر ها به خود زده اين بيوه عقيم
و ناوهاي بسيار
با بيرق سياه كه هر يك را
تصوير اژدهايي پيچيده بود
در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مكشوف
و روي عرشه ها
مردان خشمگيني مي گشتند
با گونه هاي تافته از آفتاب
و ريش هاي انبوه
در چهره هاي وحشي نامالوف
بر پشت سنگي ام بايست
و به راز بزرگ آدمي
و رويش گُلي کوچک
در لابلا ي سنگفرشي شکسته
شهادت ده
زندگی زيباست ای زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايی رسند
آنقدر زيباست اين بی بازگشت
کز برايش می توان از جان گذشت
سایه
|
|
تو ديگر دو سايه داري
يکي همگام تو
ديگري، نگران هر گام تو
وقت غروب
که هنگامه آسايش سايه هاست
در مرور روز تو
من ورق ميخورم
چون سايه هاي باد
و شبانگاه
سايه خوابهايت
بر پرچين دل من ميافتد.
آه که در تمام عشقهاي چشم به راه تو
بايد عاشق شوم
و چه گريه ها
که دوباره در تو تکرار شوم.
رجعت العصفورة
رجعت العصفورة تعشش بالارمیل
و السوسني رجعت تزهر من جديد
إجت الشتويي تجمعو العشاق
رجعت المدارس أطفال کلجوعيد
و طلع السماق و مد جناحوا
بس اللي راحوا راحوا
بالدفاتر عندي أسامي غياب
أصحابا تركوها صارت بلا صحاب
يوسف الكندرجي صبحي بياع الكاز
و أمين البواب اللي القتل عالی الباب
أساميهن عندي و هني راحوا
و كل اللي راحوا راحوا
قالوا كتير و كتبوا كتير
و مراكب دمع و عواطف حرير
وصلت القصايد لآخر الدنيي
القصايد المجروحة لآخر الدنيي
قالوا تهدم وطن الهدير
وطن الزمان اللي علم و بني
و بكيت الدنيي بكيت الدنيي
لكن رح نرجع رح نرجع رح نرجع
رح نرجع من حرايق رح نرجع من شوارع
هدمتها المدافع رح نرجع رح نرجع
و لبنان الحقيقي جايي لبنان البساطة جايي
تايشيل الوجوه المصبوغة الوعود المدموغة
و ياخدهن الشتي
بفيي البواب عم تكبر الطفولة
عم تكبر البطولة عم تلمع الساحات
يا وطني العظيم نهر الفرح والع
و بضو الفجر الطالع تتوهج الحياة
گنجشک در جستجوی لانه خویش بر درخت «ارمیل» از راه رسید
و سوسن از نو در پی شکوفه زدن چهره برافروخت
با آمدن آخرین باران زمستانی عاشقان گردآمدند
کودکان مانند بوته های نورسته بهاری به مدارس باز گشتند
امّا... امّا چه زود به خاک افتادند و پرپر شدند
اسامی غائبین را هنوز در دفترم دارم
دوستانی که مدرسه را ترک کردند و مدرسه تنها شد.
...آنها در آستانهِ در مدرسه به خاک و خون غلطیدند...
***
گفتند، گفتند، و باز هم گفتند: نابود شد وطن...نابود شد وطن از دست رفته امان... امّا... امّا با وجود این همه بلا، ما باز خواهیم گشت...
از میان آتش باز خواهیم گشت. باز خواهیم گشت. باز خواهیم گشت.
از میان کوچه ها باز خواهیم گشت و حتی نخواهیم پرسید چه وقت، ما باز خواهیم گشت...
***
روز افشا شدن چهره های ظاهرفریب و وعده های دروغین...فرا خواهد رسید... و ابرها بارور می شوند...
ای میهن کبیرم ای وطنم، رود شادی سرخ، و زندگی تابناک خواهد شد.
این ترانه را فیروز خواننده مشهور لبنانی اجرا کرده ودر جهان عرب بسیار معروف است
پاييز يعني همين:
يک روز به خيابان ميروي
و مي بيني
تابستان پشت ابري
گم شده است.
پارسی
يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم
سلمان هراتی
مي کنم الفبا را، روي لوحه ي سنگي
واو مثل ويراني، دال مثل دلتنگي
بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بيتابي مثل رنگ بيرنگي
از شبت نخواهد کاست، تندري که مي غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تيغ مي کشد زنگي
امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابي ست
مثل شمع قرباني در حفاظ مردنگي
هر چه تيز تک باشي، از عريضه ي نطعت
دورتر نخواهي رفت مثل اسب شطرنگي
قافله است و توفان ها خسته در بيابان ها
در شبي که خاموش است کوکب شباهنگي
در مداري از باطل، بي وصول و بي حاصل
گرد خويش مي چرخند راه هاي فرسنگي
مثل غول زنداني تا رها شويم از خُم
کي شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگي؟
صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز
چون غُراب مي خواند با گلوي تورنگي
لاشه هاي خون آلود روي دار مي پوسند
وعده ي صعودي نيست با مسيح آونگي
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟
سلمان هراتی
| 1 2 3 4 5 6 7 8 9 |
ساقی بيا! که شد قدح لاله پـُر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟
مسند به باغ بر، که به خدمت، چو بندگان،
استاده است سرو و، کمر بسته است نی
صوفی گلی بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به می و ميگسار بخش
حافظ
| غزل يگانگي |
| بازار صابر |
باز شيري با شكر آميختند عاشقان با يكديگر آميختند روز و شب را از ميان برداشتند خواب خود را با سحر آميختند چشمها را چشمها دادند آب تا نظرها با نظر آميختند تا زبان همدگر آموختند بيزبان با همدگر آميختند دو تني يك شد، يكي گرديد جان جان و تن را اينقدر آميختند آسمان امشب نميبيند مگر آفتابي با قمر آميختند صابر شاعر تاجیک |