اشتباه

وقتي نگاه مي‌كند از پشت ابر، ماه
سر مي‌نهم به بالش مهتاب‌رنگِ آه
گل مي‌كند ميان لبم نام پاك عشق
رو مي‌كند دوباره به من فرصت گناه!
يا مريم مقدس! از اين تهمت بزرگ
امشب به چشم مشرقي‌ات مي‌برم پناه
اين بار نيم شب به سراغ دلم بيا
پنهان ز چشم‌هاي خطابين سر به راه!
تا عيد من ز بامِ دو چشمِ تو كي دمد
پيوسته ابروان تو را مي‌كنم نگاه
خورشيد، در حصار نظرهاي تنگ عصر
فرياد زخم كيست، فرو مي‌رود به چاه؟
گفتند اشتباه بزرگي است عاشقي
بگذار تا هميشه بمانم در اشتباه ...

سایه

تو ديگر دو سايه داري

يکي همگام تو

ديگري، نگران هر گام تو

 

وقت غروب

که هنگامه آسايش سايه هاست

در مرور روز تو

من ورق ميخورم

چون سايه هاي باد

و شبانگاه

سايه خوابهايت

بر پرچين دل من ميافتد.

 

آه که در تمام عشقهاي چشم به راه تو

بايد عاشق شوم

و چه گريه ها

که دوباره در تو تکرار شوم.

 

 

بازگشت گنجشگ


رجعت العصفورة

رجعت العصفورة تعشش بالارمیل

و السوسني رجعت تزهر من جديد

إجت الشتويي تجمعو العشاق

رجعت المدارس أطفال کلجوعيد

و طلع السماق و مد جناحوا

بس اللي راحوا راحوا

بالدفاتر عندي أسامي غياب

أصحابا تركوها صارت بلا صحاب

يوسف الكندرجي صبحي بياع الكاز

و أمين البواب اللي القتل عالی الباب

أساميهن عندي و هني راحوا

و كل اللي راحوا راحوا

قالوا كتير و كتبوا كتير

و مراكب دمع و عواطف حرير

وصلت القصايد لآخر الدنيي

القصايد المجروحة لآخر الدنيي

قالوا تهدم وطن الهدير

وطن الزمان اللي علم و بني

و بكيت الدنيي بكيت الدنيي

لكن رح نرجع رح نرجع رح نرجع

رح نرجع من حرايق رح نرجع من شوارع

هدمتها المدافع رح نرجع رح نرجع

و لبنان الحقيقي جايي لبنان البساطة جايي

تايشيل الوجوه المصبوغة الوعود المدموغة

و ياخدهن الشتي

بفيي البواب عم تكبر الطفولة

عم تكبر البطولة عم تلمع الساحات

يا وطني العظيم نهر الفرح والع

و بضو الفجر الطالع تتوهج الحياة

 


گنجشک در جستجوی لانه خویش بر درخت «ارمیل» از راه رسید
و سوسن از نو در پی شکوفه زدن چهره برافروخت
با آمدن آخرین باران زمستانی عاشقان گردآمدند
کودکان مانند بوته های نورسته بهاری به مدارس باز گشتند
امّا... امّا چه زود به خاک افتادند و پرپر شدند
اسامی غائبین را هنوز در دفترم دارم
دوستانی که مدرسه را ترک کردند و مدرسه تنها شد.
...آنها در آستانهِ در مدرسه به خاک و خون غلطیدند...

***

گفتند، گفتند، و باز هم گفتند: نابود شد وطن...نابود شد وطن از دست رفته امان... امّا... امّا با وجود این همه بلا، ما باز خواهیم گشت...
 از میان آتش باز خواهیم گشت. باز خواهیم گشت.  باز خواهیم گشت.
 از میان کوچه ها باز خواهیم گشت و حتی نخواهیم پرسید چه وقت،  ما باز خواهیم گشت...

***

روز افشا شدن چهره های ظاهرفریب و وعده های دروغین...فرا خواهد رسید... و ابرها بارور می شوند...
ای میهن کبیرم ای وطنم، رود شادی سرخ،  و زندگی تابناک خواهد شد.

این ترانه را فیروز خواننده مشهور لبنانی اجرا کرده ودر جهان عرب بسیار معروف است

 

سرزمين موعود

 



دلتنگم به خاطر سرزمینی که نیست
دریغا از آنچه هست خسته ام که چیزی طلب کنم
ماه نقره نشان با من. از سرزمین موعود می گوید
آنجا که همه آرزوهای ما جامه وصل می پوشند
آنجا که همه زنجیرهای ما فرو می شکنند
آنجا که پیشانی زخمی خویش را
در شبنم ماه می شوییم
زندگی من خیالی گذران بود
من اما چیزی یافته ام
چیزی را واقعا فتح کرده ام
راهی را به سوی سرزمین موعودم
 
                                                             ادیت سودرگران

باد

برگ‌ها، پژمرده مي‌رقصند در آغوش باد
امشب آيا چيست در انديشه مغشوش باد؟
دست‌هاي باغ از انديشه رويش تهي است
باز هم پيچيده بر عرياني‌اش تن‌پوش باد
ساقه تزوير، تنها، مي‌شكوفد بي‌هراس
شعله‌ها سر مي‌زند از خنده خاموش باد
ريشه‌ها در سينه گرم زمين پنهان شدند
تا نسوزد عاشقي در خشم نفرت‌جوش باد
روزگاري مست از بوي طراوت بوده است
پيكر زردي كه اينك مي‌رود بر دوش باد
شعر من با گوش دل‌هاي شكوفا آشناست
تا نخواني اين سرود سبز را در گوش باد

کثرت و کمبود

گاهی از خود می پرسم آیا ما با كثرت رييس قبيله و كمبود سرخپوست مواجه نشده ايم!!

می آید

مي‌آيد آري بي‌گمان از راه، با كوله‌باري از گل و لبخند
در كوچه پاييز مي‌پاشد، بوي بهاري از گل و لبخند
پروانه‌ها را تاب خواهد داد، با دست‌هايي از نسيم و نور
گنجشك‌ها را بال خواهد شست، در جويباري از گل و لبخند
جشن شكفتن مي‌شود برپا، در ازدحام شاخه‌هاي شاد
ـ انبوه ياراني كه مي‌بندند، قول و قراري از گل و لبخند ـ
شوق بهاري جاودان دارند، در سايه سار سبز دستانش
ارديبهشتي‌ها كه مي‌خشكند، در انتظاري از گل و لبخند
پرسيد نرگس از پرستويي: «فصلي كه مي‌گويند مي‌آيد
مي‌آيد آيا؟ از كدامين سمت؟» خنديد: «آري از گل و لبخند»
در دوردستان افق پيداست، يك سايه مبهم كه مي‌آيد
شايد غبار آرزوهامان، شايد سواري از گل و لبخند

پاییز

پاييز يعني همين:

 

يک روز به خيابان ميروي

 

و مي بيني

 

تابستان پشت ابري

 

گم شده است.

                                                                             پارسی

فکری برای رفتن



 


يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم

                                                                                  سلمان هراتی

وعده صعودی نیست

مي کنم  الفبا را، روي لوحه ي سنگي
واو  مثل ويراني، دال مثل دلتنگي
بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بيتابي مثل رنگ بيرنگي
از شبت نخواهد کاست، تندري که مي غرّد
سر بدزد هان! هشدار! تيغ مي کشد زنگي
امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابي ست
مثل شمع قرباني در حفاظ مردنگي
هر چه تيز تک باشي، از عريضه ي نطعت
دورتر نخواهي رفت مثل اسب شطرنگي
قافله است و توفان ها خسته در بيابان ها
در شبي که خاموش است کوکب شباهنگي
در مداري از باطل، بي وصول و بي حاصل
گرد خويش مي چرخند راه هاي فرسنگي
مثل غول زنداني تا رها شويم از خُم
کي شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگي؟
صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز
چون غُراب مي خواند با گلوي تورنگي
لاشه هاي خون آلود روي دار مي پوسند
وعده ي صعودي نيست با مسيح آونگي


خدا حافظ

خدا حافظ شاید تا هرگز!

كسوف دل


 
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

                                                                                       سلمان هراتی

پاسخ


1
2
3
4
5
6
7
8
9
ساقی بیار باده که ماه صیام رفتوقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیممستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودیبر بوی آن که جرعه جامت به ما رسددل را که مرده بود حیاتی به جان رسیدزاهد غرور داشت سلامت نبرد راهنقد دلی که بود مرا صرف باده شددر تاب توبه چند توان سوخت همچو عوددیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت درده قدح که موسم ناموس و نام رفتعمری که بی حضور صراحی و جام رفتدر عرصه خیال که آمد کدام رفتدر مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفتتا بویی از نسیم می​اش در مشام رفترند از ره نیاز به دارالسلام رفتقلب سیاه بود از آن در حرام رفتمی ده که عمر در سر سودای خام رفتگمگشته​ای که باده نابش به کام رفت

خاموشی

در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
مي جوشم از درون هر چند با هيچکس نمي جوشم
گيرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » مي دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم
فردا به خون خورشيدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار مي پوشم
در پيشگاه فرمانش، دستي نهاده ام بر چشم
تا عشق حلقه اي کرده است، با شکل رنج در گوشم
اين داستان که از خون گُل بيرون دمد، خوش است، اما
خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سياووشم
من با طنين خود بخشي از خاطرات تاريخم
بگذار تا کند تقويم از ياد خود فراموشم
مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من که شوکرانم را با دست خويش مي نوشم

خرافات

خيز تا خرقهء صوفی به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
شرممان باد ز پشمينهء آلودهء خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم.


ساقی بيا! که شد قدح لاله پـُر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟
مسند به باغ بر، که به خدمت، چو بندگان،
استاده است سرو و، کمر بسته است نی


صوفی گلی بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به می و ميگسار بخش

                                                                     حافظ

یگانگی

غزل يگانگي

بازار صابر

باز شيري با شكر آميختند
عاشقان با يكديگر آميختند
روز و شب را از ميان برداشتند
خواب خود را با سحر آميختند 
چشمها را چشمها دادند آب
تا نظرها با نظر آميختند
تا زبان همدگر آموختند
بي‏زبان با همدگر آميختند
دو تني يك شد، يكي گرديد جان
جان و تن را اينقدر آميختند
آسمان امشب نمي‏بيند مگر                                              
آفتابي با قمر آميختند
                                                                          صابر شاعر تاجیک

تازه مي شوم!



 
(۱)
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
(۲)
جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.

                                                                                      سلمان هراتی


پنجره



تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا آينه را
 دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
 كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
 از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
 از ميان خيل اشباح خسته
 خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
 از جوال روياي مردم همسايه ما
 مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
 تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
 از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
 در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
 بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
 آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
 روي تو ماه بلند
 چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
 به شقايق ها آراسته ست
 تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
 پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
 كه شقاوت را
 دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
 مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
 به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
 كز زمان هاي گذشته
 شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
 هشدار
بي خبر
 از هر جا مي خواهد
مي تواند
 سر برون آرد
 تو چرا پنجره را مي بندي ؟
 تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
 به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
 برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي مشرق مي چرخد
 و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
 پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
 پيچك هرزه ناميموني را هشدار
 تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
 تو چرا پنجره را مي بندي
؟


                                                                                         منوچهر آتشی

چشمه محبت

 

 

 

فرشته وار آمدي به جان بيقرار من
خوش آمدي، خوش آمدي، عزيز غمگسار من!
دلم كه سرد گشته بود، تمام، درد گشته بود 
تو گرم و نرم كردي‏اش، نسيم نوبهار من!
نهال خشك گشته‏ام، همه ز من رميده‏اند
تو سبز كرده‏اي مرا، چو آمدي كنار من
كمان عشق را دلم به زير خاك كرده بود
ولي تو چابك آمدي و كرده‏اي شكار من
ز چشمه محبت تو يافتم حيات نو
نخشك تا ابد دگر، يگانه چشمه سار من
                                                                                 یوسفی

افق‏هاي دگرگون

 

پس از ما آدمي مي‏خيزد از عالم
كه دستش را به روي شانه خورشيد خواهد برد
به ما اجداد پاك و ساده‏اش هم فخر خواهد كرد
و هم افسوس خواهد خورد
كه ما هم چند در دنيا
گهي پيغمبري كرديم
براي خود پي افكنديم هيكلها و منبرها
و در حكم خدايي زندگي كرديم.......


آيا سنگ بزرگي 
سنگ هيكلهاي اربابان
كه در دنيا به جاي مرده‏ها روييده‏‏‏اند از خاك
زماني از شما هم در قضاوتها
نشان بي‏نشانها را همي خواهند
گناه بي‏گناهان را همي‏پرسند.....
پس از ما آدمي مي‏خيزد از عالم
زمين و آسمان را مي‏كند ترميم
افق‏هاي دگرگون مي‏شود پيدا.....    
                                                        بازار صابر شاعر تاجیک 

دل

 

نشد يك لحظه از يادت جدا، دل
زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل
ز دستش يكدم آسايش ندارم
نمي‏دانم چه بايد كرد با دل
هزاران بار منعش كردم از عشق 
مگر برگشت از راه خطا، دل
به چشمانت مرا دل مبتلا كرد
فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل
از اين دل، داد من بستان، خدايا
ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟
درون سينه، آهي هم ندارد
ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل
به تاري گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بي‏دست و پا، دل
بشد خاك و ز كويت برنخيزد
زهي ثابت قدم دل، باوفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسيد
چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟ 
تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو
حيا كن يا تو ساكت باش يا دل

پيش از تو ...


 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

                                                               سلمان هراتی
 

از تبار گل

          

اي بر گذشته زملموس ؛  اي داستاني
ارث اساطيري ِ ليلي  ؛  باستاني
تو جذبه ي استحالت ؛ هواي ِ رسيدن
که رو دها را ؛ به دريا شدن مي کشاني
تو شوق ِ  پر وانگي ؛ آرزوي ِ  رهائي ؛
که ؛ پيله ي اختناق ِ  مرا مي دراني
معشوقي ؛ از تيره ي منقرض گشته ي گل
با روحي از سبزه ؛ در هياًتي  ارغواني
تصوير يک بيت ؛ از دفتر ِ  شعر حافظ
مصداق ِ  يک نقش ؛ از لاي ِ اوراق ِ ماني
لحن ِ  همايوني تو ؛ حرير ِ نوازش
دستِ پرستار ِ تو ؛ مخمل ِ مهرباني
لبخند ِ دلچسب و شيرينت ؛ آميزه اي پاک
از شيطنت هاي ِ طفلي و خواب ِ جواني
اي چون افق ؛ مشترک   در ميان ِ  دو جوهر
اکنون زميني بدانم ترا ؛ آسماني ؟
اي معني ِ خواستن ؛ تا به اندازه ي اوج
گسترده ؛  نام ِ  توبا عشق ؛ تا بي زماني
فصل ِ تنت ؛ بر ورق هاي ِ  سرخ معطر
رنگين ترين ؛ فصل ِ مجموعه ي ِ زندگاني
فصلي که مي خواهيش ؛ بعدِ هر بار ؛ خواندن
بي حس ِ تکرار ِ يکبار ِ ديگر ؛ بخواني
وقتي که من ميچرانم ؛غزال ِ لبم را
گر دشت باشد تن ِ تو ؛ زهي ؛اين شباني
اکنون که بيگانگي ؛ روح  ِ شهر است و با من
تنها تو هستي ؛ که همدل شدن مي تواني
با من از اين ؛ بيش از ين بيشتر ؛همدلي کن
اي فصحت ِ صرف؛ در مبحثِ همزباني

كسوف دل


 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟