آموخته ها

آموخته ام که رفاقت و دوستی واقعی به رشد خود ادامه می دهد.

 

آموخته ام که افراد زیادی هستند که تو را دوست دارند، اما نمی دانند احساسشان را چگونه نشان دهند.

 

آموخته ام که  نمی توانی کسی را وادار کنی که به تو عشق بورزد

تنها کاری که می توانی انجام دهی این است که کسی باشی که مورد عشق دیگران واقع شود.

 

آموخته ام که بلوغ و پختگی به تجربیات و درس هایی که آموخته ای بستگی دارد، نه به تعداد جشن تولدی که برگزار کرده ای .

 

آموخته ام که فقط کافی نیست که اطرافیان تو را ببخشند، گاهی اوقات هم باید یاد بگیری که خودت را ببخشی .

 

آموخته ام که شرایط زندگی ما ممکن است بر آنچه که هستیم تاثیر گذاشته باشد، اما برای آنچه که می خواهیم بشویم خودمان مسئول هستیم.

 

آموخته ام فقط به این دلیل که دو نفر با یکدیگر اختلاف دارند، به این معنا نیست که آنها یکدیگر را دوست ندارند و فقط به این دلیل که با یکدیگر اختلاف ندارند به این معنا نیست که یکدیگر را دوست دارند.

 

آموخته ام آنچه که در زندگی ات داری مهم نیست ، بلکه آنجه که در

 زندگی ات اهمیت دارد ، مهم است.

 

آموخته ام که ما مجبور نیستیم دوستان خود را تغییر دهیم اگر درک کنیم که آن ها خودشان تغییر می کنند.

 

آموخته ام که سال ها طول می کشد که اساس یک اعتماد ساخته شود ،ولی برای ویران کردن آن اعتماد، فقط چند ثانیه کافی است.

 

آموخته ام که تو نباید برای کشف یک راز، خیلی مشتاق باشی . این امر برای همیشه می تواند زندگی ات را تغییر دهد .

 

آموخته ام که زندگی تو می تواند در ظرف چند ساعت با کمک افرادی

که هرگز تو را نمی شناسند، تغییر کند.

 

آموخته ام که دو انسان می توانند به یک چیز مشابه نگاه کنند و

 چیزی کاملا متفاوت را مشاهده کنند.

 

آموخته ام که سال ها طول می کشد تا اساس یک اعتماد ساخته شود ولی برای ویران کردن آن اعتماد، فقط چند ثانیه باقی است.

آموخته ام که رفاقت و دوستی واقعی به رشد خود ادامه می دهد.

 

از انتهاي باغ


 مانند حجمي از نور
 از نور سبز و آبي برخاست
و عمق هاي دور درختان را
 با نور كهربايي آراست
من انتظار او را
 خورشيد ها به گور افق برده ام
و آرزوي گمشدگي را
 در جاده و سراب برآورده ام
من در مصاف مرثيه ها اسب گريه را
از دشتهاي دور صدا كرده ام
 اينك ز عمق باغ
پاداش سالهاي شقاوت
آن سرو نور باران مي آيد
 در كسوت پري ها
با جامه بلند غبار آسا
 از كوچه هاي شمشاد آمد
 و در مسير او
 گل هاي باز لادن حيرت كردند
 خون من انفجار سعادت را
 تا قلب پر خروشم آورد
و قلب پر خروشم با ضربه تپش
آهنگ پاي او را در گوشم آورد
گفتم
اي بخت دير آمده اي روح سبز باغ
آمد ولي به ديدن من
مثل شكوفه هاي لادن حيرت كرد
آنگاه
از گردباد شادي من
 بي اعتنا گذشت
 و مثل حجمي از نور
 از نور سرخ و آبي
 لغزيد تا كرانه گلگشت

                                                                                                    منوچهر آتشی

ابرو!

ز بس تلويزيون گويد از آن چشم و از آن ابرو
گرفتارم ميان بيست سي ميليون كمان ابرو

شده چشمان مطرب چارتا وقتي كه مي بيند
حديث شيخنا چشم است و ذكر روضه خوان ابرو

ز دست شاعران هر چيز ناممكن شود ممكن
شب مهتاب بالا مي رود از نردبان ابرو!

يكي هوهوكشان سر مي كشد يك شيشه گيسو را
يكي مست است با نوشيدن يك استكان ابرو

پسرها مثل دخترها بزك دارند و آرايش
ببين مانند مرجان كرده نازك كامران ، ابرو

جوان اصفهاني دوست دارد چشم شيرازي
خود شيراز وارد مي كند از اصفهان ابرو

شبيه هر چه را دارند مي سازند در دنيا
بخر از اين دكان چشم و بخر از آن دكان ابرو

جوانان وطن مان ساختند از كود ، برق و گاز
پزشكان وطن مان ساختند از استخوان، ابرو

ببين سريال هاي سينمايي را كه دريابي
در اين دوران چرا اين قدر دارد آب و نان ابرو!

پي ادغام چندين سازمان ديشب شنيدم من
يكي شد سازمان چشم هم با سازمان ابرو!

عجب ابرو پراني مي كنند اين پيرزن ها هم
زن حاجي به حاجي گفت حاجي! يك تكان ابرو !

در اين اوضاع هردنبيل بنويس "آش كشك و دوغ "
نمي پرسد كسي داري چه مي خواني بخوان "ابرو"!

                                                                                              علیرضا قروه

بی خودی

آن نفسی که با خودی ، بسته‌ی ابر غصه‌ای

وان نفسی که بی‌خودی، مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بی‌خودی ، دی چو بهار آیدت

جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب ِ قرار توست

ورنه همه مرادها ، همچو نثار آیدت

نظرات فرزند دوم شاملو در باره پدرش!فاعتبروا!!!!!!!!!!


 

از کِی  شاملو (حاجی بامداد)  اهل آمد

 

 اگر کمی حواسم رو جمع کنم می‌تونم بفهمم  سرچشمه‌ی  این  چرخش هویتی ِ ابرمردان ادبیات ما  از کجاها آب می‌خورد.

توی خارج دیدی که  دلال‌های  هزارفامیل  و  وافورگیران ِ اشرف ‍پهلوی  تحویل‌ات نگرفتند و چون  کُرسی استادی برکلی بادی به دماغ انداخت و باعث شد بیش از حد قلچماق ِ دربار ، مشدی ابواقاسم فرودسی را  چماق بزنی  حرفت را نجویده  به سنگسارات  نشستند که وامصیبتا چه نشسته‌اید که تمامیت درزی از بین رفت!  آن هم از گداخانه‌ی ادبی لندن  و  جاسوس آباد  ِ بی بی سی  و  دست‌اندازهای ماهنامه ایرانشهر که  میان نازیزم و کمونیزم  به ریسمان نخ‌نمایی آویزان بود؟ نتیجه‌ی این دور قمری در قاره‌ها  نه تنها انقلابی و هیاهویی مثبت در بر نداشت  بلکه  نیروی زیادی می طلبید به بقال بنگلادشی  ِ هآدرزفیلد ثابت کنی:

         - این آدمی که از تو الان سیگار خرید همان غول زیبایی‌ست که در استوای  شب ایستاده بود!

و حتما توضیح دهنده به لهجه‌ی چی‍س اند فیشی  باید از اصابت سنگ‌ترازو  به ملاج‌اش  جاخالی بموقع صادر می‌فرمود که :

         - پس چرا این غول برنمی‌گرده به همون منطقه استوایی‌ش!

در فرار از  این بی‌نامی و بی‌نشانی  بود و  بی‌‌میزی  و بی‌کتابی و بی‌مسجدی و لامنبری  که  برخی باز می‌گردند به میان هواداران  بی‌هوای پیشین  و همینجاست که  بجای ‍پرسش ِ سوزان ِ این آمدن و رفتن تو بهر چه بود؟  دلالان دولت‌آباد ِ این‌طرف  نوعی لبیک ‍‍پیش‌نهاد می‌کنند که در اصطلاح ادبی  به آن   پوزش ِ تلویحی گویند. همینجا ست که  در مقابل بازیافتن حواریون گم‌شده  تکثیر برخی اوراد نیز مجوز می‌گیرند گیرم یعد از مرگ تنانه سود سهام بورس لندن به حزب کارگزاران و نهاد ریاست گزمه گان واریز شود... بگذریم.

این تفاوت معنی در  دو جمله‌ی زیر چنین است که اولی پیش از سفر ِ تلخ و دومی در بازگشت تحریر شده باشد:

۱- نگاه کن این مردم  ِ مرده‌ چون چراغی خاموش هستند و خاموشی آنها بخاطر نفت نیست!

۲-  من اهل اینجایم و چراغم در این خانه می‌سوزد!

این تفاوت میان  ِ نااهلی و اهل شدن ، خاموشی و نورافشانی،  فاصله‌ی نوعی ممنوعیت و گونه‌ای اجازت است  همان فاصله‌ای که متاسفانه آدم را از (بامداد کفرگوی) به (حاجی بامداد) در اندازه‌ی معاصر تبدیل می‌کند.

یعنی دیگران که رفتند (اهلی شدن) نمی‌دانستند ، چراغ‌شان خاموش بود و  وحشی و بی‌خرد ماندند و آنان که  مغفرت طلبیدند ـ تلویحا ـ راه های بهشت قسمت بردند!  بعد خواهیم دید کدام بهشت و کدام فردیس. فقط کلاه‌ات  را بچسب لازم نیست  آن را قاضی کنی!

همه‌ی راه ها به این منتهی شده است که  رفته‌گان که چمدان به دست  رفتند  برای دل خود رفتند و  ندانستند در خانه هم می‌توان مخالف هفت‌خط بود و به بی عدالتی گفت (نه!) .این مفت‌ترین حرف معاصر است. در هر آلونکی  در هر گوشه از جهان به بی‌عدالتی بگویی(نه) خانه‌ای برایت نمی‌ماند که در آن چراغ افروزی  چون سقفش را بر سرت خراب خواهند کرد. صوفی‌ترین گدازادگان خرابات شعبان هم  با چراغ پیزوری نمی‌توانند مدت مدیدی به قدرت وقت بگویند (نه)  چه رسد به کاشانه‌ی محقری که به باغبان ماهی سیصد هزارتومان دستمزد بدهی!  منتقدی به نام نقره‌کار بعوض کار بر روی نقره گفته است : شاملو هرگز به سانسور تاسی نکرد و همواره  به بی‌عدالتی گفت (نه!) این مفت‌ترین دروغ جهان معاصر است آن‌هم در جهانی که  هیچ بنی بشری جرات و جگر کوچک‌ترین شنای خلاف جهت را ندارد. آن هم در دنیایی که با کوچکترین اعتراض به بی‌عدالتی  اگر به زور دگنک خفه‌ات نکنند از گرسنه‌گی ناکارت خواهند کرد. کاری می‌کنند که هزاران بار آرزوی مرگ‌کنی  و در رنگ گل‌ها نیز به دنبال دار ِ فنا باشی !

در چنین شرایطی یک شخصیت مشهوری  وارد محلی می‌شود که در آن جویبار خون ِ آدمی روان است بعد این آدم همواره به بی‌عدالتی می‌گوید (نه)  ضمن این که  او به کوری چشم نااهلان  اهلی هم نیست و چراغش در این خانه می‌سوزد و جاسوس بیگانه نیست!!  ( قابل توجه همه خارج نشینان نوکر بیگانه که خفقان را بهانه کرده‌اند تا در اروپا و آمریکا خوش بگذرانند و از علم نوشتن اتوبیوگرافی هم بی‌بهره‌ مانده اند!)  جاسوس‌های بیگانه شما که وطن خود را می‌فروشید و چراغ‌تان در جای دیگری می‌سوزد اینقدر دیکتاتوری را بهانه نکنید ببینید (حاج‌آقا شاملو) توی  خانه‌اش به سانسور دهن‌کجی کرده است!! او تا آخرین لحظه ایستاده. حتا برخی سریالهای لاریجانی را ایستاده نظاره کرده است! 

اگر کمی حواسم رو جمع کنم می‌تونم بفهمم  سرچشمه‌ی  این  چرخش بآب ِ ابرمردان ادبی ما  از کجاها آب می‌خورد و آنان چرا سنگر مبارزه را ترک نکردند برای لحظه‌ای آدمی عادی باشند و از افسانه‌مردی و کشت ِ اسطوره‌های  میهنی دست بکشند.

چند صفحه مبارزه با اختناق برای مراجعه  خواننده‌ی  نااهل  به این نوشته سنجاق شده است. محض نمونه.

چهار صفحه‌ی نخست  نمونه‌هایی از اصطلاحات سانسور شده‌ی کتاب کوچه  ۸ و ۹ است که نشان می‌دهد شاعر  چگونه در خانه  نشسته و با سانسور مبارزه کرده است درحالیکه نویسنده‌گان دیگر در خارج از خانه تنبان هاوائی به پا کرده و در حال مک زدن کافه‌گلاسه به جاسوسی بیگانه‌گان مشغولند!

دو سه صفحه هم مربوط است به  سوختن چراغ‌فتیله‌ی  ایدئولوژیک شاملو  و چرخش ۳۶۰ درجه‌ی مسیر دودچراغ‌هایی که آن زنده یاد  بخورد!

 http://sirus-shamlu-bahsha.blogfa.com/post-34.aspx

قال

ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بُوَد

گر چه گفت لفظ ناخاضع رَوَد

زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرض

پس طفيل آمد عَرَض ، جوهر غَرَض

ملت عشق از همه دين‌هاجداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود، باک نيست

عشق در دريای غم، غمناک نيست

گل

 

Die Rose ist ohne Warum

Sie belühet, weil blühet

Sie achtet nicht ihrer selbst,

fragt nicht, ob man sie siehet.

(Angelus Silesius. 1424- 1677)

گل است آنچه است بی چرا

ز بهر شکوفایی شود او شکوفا

گل را نه توجهی است به خودش

و نه دیده شدن را جویاست

مرا صدا كن

 
اي روي آبسالي
 اي روشناي بيشه تارك خواب
يك شب مرا صدا كن در باغ هاي باد
يك شب مرا صدا كن از آب
ره بر گريوه افتادست
 اين كاروان بي سالار
يابوي پير دكه روغن كشي
با چشم هاي بسته
 گر مدار گمشدگي مي چرخد
 اي روح غار
 اي شعله تلاوت ياري كن
تا قوچ تشنه را كه از آبشخوار
از حس كيد كچه رميده
از پشته هاي سوخته خستگي
و تشنگان قافله هاي كوير را
 به چشمه سار عافيتي راهبر شوم
اي آفتاب! گفتارم را
 بلاغتي الهام كن
 و شيوه فريفتني از سراب
تا خستگان نوميد را
گامي دگر به پيش برانم
 اي خوابناك بيشه تاريك
 اي روح آب
 يك شب مرا صدا كن از بيشه هاي باد
يك شب مرا صدا كن از قعر باغ خواب


 


با اين شكسته


 
با اين شكسته
گفتم
از اقيانوس خواهم گذشت
 و آن سوي سواحل نامشكوف
با جلگه هاي دست نخورده
 با پشته هاي سيراب
 و درههاي وحشي پر بركت
خواهم آميخت
 و بذر بي بديل خورجينم را
 در وسعت مشاع بكارت
 خواهم ريخت
از اين شكسته سكان پر تجربه
اين اشتر صبور صحراي آب
گغتم
 چون پا نهم به خشكي موعود
بر شانه هاي سوخته ام
 گيسوي بيد مجنون خواهد ريخت
و مرغ هاي جنگلي بي نام
صيت رسالتم را تا اقصاي بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه كبود
كز چارسوي
 آفاق روي آب خميده بود
 ديگر مرغان پر نشاط دريايي
 ياد آوران خشكي نزديك
 گرد دكل طواف نمي كردند
و آسمان وحشت غربت
 سنگين سنگين سنگين
بر سينه ام فرود مي آمد
اما
 انگشت پير قطب نما
پيوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه هاي تيره ذهنم
 مرغان ديگري
تا دوردست پندار
 در جلگه هاي فسفري آب
پرواز ماهيان را بر گلبوته هاي موج
 جنجالگر هجوم مي آوردند
 و پهنه كبود
گهگاه
 از پرتو تبسم اميدي
روشن مي شد
چه ياوه بود ماندن
 مي خواندم
 چه ياوه بود ماندن
 در روسپي سراي دياري كه زندگي
با هايهوي و كبكبه اش
 مزد حقير عمري افلاس و بردگي بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شيري در زنجير
 مي فرسود
 با اين شكسته پاره ميراث نوح
 و خست مداوم انبار آب
 مي رفتم مي خواندم
چه آسمان پاكي
 چه آسمان نزديكي با آب
در آب
چه ماهيان رنگين چالاكي
آنجا
آن سوي آن سواحل نامشكوف
چه جلگه هاي بكري
 در انتظار گله من خواهد بود
 چه مشك هاي غلطاني از شير
خواهم داشت
 بر پشته هاي غرقه به روياي سبز شخم
چه بذرهاي پر بركت
خواهم كاشت
چه
 ناو غول پيكري
 از روبرو مي آمد
 از آنسوي سواحل موعود ؟
 پرسيدم از خود
از وسعت مشاع بكارت ؟
 از جلگه هاي ....
سوت سلام دريايي پيچيد
 بر پهنه كبود اقيانوس
 شايد كه خستگانند ؟
از هيبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسيده ؟
اما
 ديدم
 بر نرده هاي عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پريده
با جفت هاي مضطرب دام
افسوس
در شيب آبهاي كبود
ناو عظيم خورشيد
سوي جزيره هاي وحشت مي لغزيد
من اشتياق رفتن
روياي شخم تازه و سيل سياه سار
 من خواب آفتابي خرمن ها را
 تهمت به چشم خيره خود بستم
 از بس كه آب و آب
از بس كه آسمان نيلي
 از بس كه باد
راندم
 اي دل بكوب
خواندم
 جاشوي آبهاي پريشان بكوب
تا چشم هاي خيره شكاك
تصوير ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبيند
اي دل بكوب آنك
آنك
بگو نگاه كند ... آنجا
آن لاله ها كه مي شكفد جابجا
در التهاب نيلي نا آرام
آن خوشه هاي ياس كه ناگاه
 مي پاشد از گلالك خيزاب
 اي دل
 بگو نگاه كند چشم
آن ياس هاي لاله
 آن لاله هاي جوشان از آب
 كشتي بر آب نيلي دريا بود
 اما
 بالا مي آمد اينك درياي شب
 ناو بلند نيلي دريا
 نرم و سبك در آب فروتر مي شد
و آب از فراز كابين
 آرام مي گذشت
 اي دل بكوب !‌ اي دل
 اين خوان آخري را
 از عمق
فرياد مي كشيدم از عمق
از پشت شيشه هاي سياه آب
 از لايه هاي تيرگي
 اي دل
 بكوب اي دل
 مگذار چشم خيره
 مگذار مرگ چيره شود
به عكس ماه در افق اين آنك
 آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه كن ... فانوس
اما ؟
 فانوس ؟ روي ساحل نامشكوف ؟
افسوس
 اي دل بكوب شايد
 از بس كه آب ؟
از بس كه آسمان باد ؟
اما
آن روشنان ديگر ؟
ان هيزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهاي صاف
آن بزم عاشقانه
زير درخت هاي چراغان ليل
آن شيشه هاي روشن ودكا بر ميز ها
چه بستري گشوده مرا
 اي دل
 چه عطر ها به خود زده اين بيوه عقيم
و ناوهاي بسيار
 با بيرق سياه كه هر يك را
تصوير اژدهايي پيچيده بود
 در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مكشوف
 و روي عرشه ها
 مردان خشمگيني مي گشتند
با گونه هاي تافته از آفتاب
 و ريش هاي انبوه
 در چهره هاي وحشي نامالوف


راز

بر پشت سنگي ام بايست 

و به راز بزرگ آدمي

و رويش گُلي کوچک

در لابلا ي سنگفرشي شکسته

شهادت ده

زندگی

زندگی زيباست ای زيبا پسند

زنده انديشان به زيبايی رسند

آنقدر زيباست اين بی بازگشت

کز برايش می توان از جان گذشت

 

                                                    سایه

سوختن

 چه موهبتی است که نمی توان احساس سوختن را به همان گرمی که احساس می کنیم به کسی منتقل کرد، وگرنه جهان يکسره تاول می زد. 

پاييز مهربان!


آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان!
با من بخوان!
همراه من کتاب زمان را ورق بزن :
زنگ دبستان را زدند...
احمد دوباره کنج حياط ايستاده است
خورشيد کم کمک به نوک کوههای غرب
نزديک می شود ....
اما هنوز از حسنک نيست يک خبر
معلوم نيست باز چرا دير کرده است!
فرياد اعتراض حيوانها می رسد به گوش :
بع بع .... مع مع
کبری هنوز پشيمان است
امسال هم دوباره کتابش را
زير درخت خانه اشان جا گذاشته
چوپان هنوز هم
دست از دروغ گويی خود برنداشته
با اينکه بره های قشنگش را
همين پارسال گرگ
از هم دريد و خورد .....
پاييز مهربان!
با من بساز!
با من برای کوچ پرستو غزل بساز!
من هم کتاب عمرو جوانی را
زير درخت سبز زمان جا گذاشتم
آموختم دروغ نگويم اما
اين گرگ نا بکار
يوسف من را
از هم دريد .....
............
دارد قطار حادثه از راه می رسد
پيراهنم کجاست‌ ؟؟
فانوس هم که نفت ندارد
کو ماه ؟؟ کو سوار ؟؟
باران حادثه است که می بارد
آن مرد در باران می رود
سد هم شکسته است
پطرس کجاست ؟؟
تاب و توان من هم از دست رفته است
بازی تمام شد!
اين دست آخر است ....
تقدير برد و من
ناباورانه باختم !
اما چقدر خوب
من گرگهای گله خود را شناختم .......