آن نفسی که با خودی ، بسته‌ی ابر غصه‌ای

وان نفسی که بی‌خودی، مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی ، همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بی‌خودی ، دی چو بهار آیدت

جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب ِ قرار توست

ورنه همه مرادها ، همچو نثار آیدت