شادان ها





مردي نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت براي دكتر تعريف كرد .

.

.

دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غم از یادت برود  .

.

 

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

 

 

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم  

 

 


ایستاده در باد


...شاخه لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامه­ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را پشم

سایه امن کلاهش اما

لانه پیر کلاغی است که با قال و مقال

:قار و قار از ته دل می خواند

 ،آن که می ترسد-

...می ترساند

"قیصر امین پور"

اعتصاب فکر

هرگز چهار نفر که اعتصاب غذا کرده اند نمی توانند بر چند میلیون که اعتصاب فکر کرده اند غلبه کنند.

ژوزف کراس