نشد يك لحظه از يادت جدا، دل
زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل
ز دستش يكدم آسايش ندارم
نمي‏دانم چه بايد كرد با دل
هزاران بار منعش كردم از عشق 
مگر برگشت از راه خطا، دل
به چشمانت مرا دل مبتلا كرد
فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل
از اين دل، داد من بستان، خدايا
ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟
درون سينه، آهي هم ندارد
ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل
به تاري گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بي‏دست و پا، دل
بشد خاك و ز كويت برنخيزد
زهي ثابت قدم دل، باوفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسيد
چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟ 
تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو
حيا كن يا تو ساكت باش يا دل