مي‌آيد آري بي‌گمان از راه، با كوله‌باري از گل و لبخند
در كوچه پاييز مي‌پاشد، بوي بهاري از گل و لبخند
پروانه‌ها را تاب خواهد داد، با دست‌هايي از نسيم و نور
گنجشك‌ها را بال خواهد شست، در جويباري از گل و لبخند
جشن شكفتن مي‌شود برپا، در ازدحام شاخه‌هاي شاد
ـ انبوه ياراني كه مي‌بندند، قول و قراري از گل و لبخند ـ
شوق بهاري جاودان دارند، در سايه سار سبز دستانش
ارديبهشتي‌ها كه مي‌خشكند، در انتظاري از گل و لبخند
پرسيد نرگس از پرستويي: «فصلي كه مي‌گويند مي‌آيد
مي‌آيد آيا؟ از كدامين سمت؟» خنديد: «آري از گل و لبخند»
در دوردستان افق پيداست، يك سايه مبهم كه مي‌آيد
شايد غبار آرزوهامان، شايد سواري از گل و لبخند