دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم
شادم به خيال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آيم و چون سايه ديوار
گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر يك مژه خفتن نتوانم
فرياد ز بي مهريت اي گل كه درين باغ
چون غنچه پاييز شكفتن نتوانم
اي چشم سخن گوي تو بشنو ز نگاهم
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
۱
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشتِ بيشهها
يِه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آبِ چشمه
شونه میکنه
مویِ پريشون...
۲
يِه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو میبره
تهِ اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تک درختِ بيد
شاد و پُراميد
میکنه به ناز
دسّشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثِ
يه چيکه بارون
به جایِ ميوه ش
نوکِ يه شاخه ش
بشه آويزون...
۳
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو میبره
از تویِ زندون
مثِ شب پره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار میکشن
تو خيابونا
سرِ ميدونا:
« ـ عمو يادگار
مردِ کينه دار
مستی يا هشيار!
خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار
شهيدایِ شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدایِ شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ اين ميدون
رد میشه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد
(آلبرت شوايتزر).
انیشتین
سومین پاکت میوه را پر می کنم . میوه ها با فیض لامپهای 2000 وات با پس زمینه برفی که در حال باریدن است بسیار خیره کننده اند. نفر قبلی حساب می کند 75 هزار تومان. دختر شش هفت ساله ای وارد می شود می گوید 10 تومان لیمو شیرین برای برادر مریضم..........
افتان و خیزان به خانه می رسم و می خوانم و می گریم:گرچه این شعر اخوان نیز کارساز نمی افتد
|
|
|
سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت، سرهادرگريبان است کسی سربرنياردکردپاسخ گفتن وديدارياران را نگه جزپيش پاراديدنتواند، که ره تاريک ولغزان است. وگردست محبت سوی کس يازی، به اکراه آورددست ازبغل بيرون، که سرماسخت سوزان است. نفس ، کزگرمگاه سينه می آيدبرون ابری شودتاريک. چوديوارايستددرپيش چشمانت. نفس کاينست ، پس که ديگرچه داری چشم زچشم د.ستان دوريانزديک. مسيحای جوانمردمن ای ترسای پيرپيرهن چرکين! هوابس ناجوانمردانه سرداست...آی... دمت گرم وسرت خوش باد! سلامم راتوپاسخ گوی دربگشای! منم من ميهمان هرشبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پست آفرينش نغمه ی ناجور. نه ازرومم ، نه اززنگم ، همان بی رنگ بی رنگم بيابگشای در، بگشای ، دلتنگم حريفا! ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت درچون موج می لرزد. تگرگی نيست ، مرگی نيست، صدايی گرشنيدی صحبت سرماودندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم ، حسابت راکنارجام بگذارم چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامدادآمد؟ فريبت می دهدبرآسمان اين سرخی بعدازسحرگه نيست. حريفا!گوش سرمابرده است اين يادگارسيلی سردزمستان است. وقنديل سپهرتنگ ميدان ، مرده يازنده به تابوت ستبرظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است. حريفا ! روچراغ باده رابفروزشب باروزيکسان است. سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت: هوادلگير ، درهابسته ، سرهادرگريبان ، دست هاپنهان ، نفس هاابر ، دل هاخسته وغمگين ، درختان اسکلت های بلورآجين ، زمين دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبارآلوده مهروماه ، زمستان است. |
بر روی آب شناور بود .کهکشان راه شیری را مثل جاده روستایشان به شهر می دید.
برای آمدن به جبهه از آن راهی شهر شده بود. گرسنگی امانش را بریده بود .نان خشکی جامانده در کنار جاده را با آب رودخانه خیس کرده و به دهان گذاشته بود.
از شکافی که گلوله در لباس غواصیش ایجاد کرده بود آب حور در زخمش نفوذ می کرد . بوی خوش نان خیس شده را دوباره احساس کرد . سرش به زیر آب رفت.
گرچه خسته ام
گرچه دلشکسته ام
باز هم گشوده ام دری به روی انتظار
تا بگویمت ،
هنوز هم به آن صدای آشنا
امید بسته ام.
به نام خدا
برایمان اثبات شده است که مکانها زمانها و انسانها تاثیر مستقیمی بر روح و روان ما دارند. نوجوان بودم که سعادت یار بود که دوبار با مرحوم علامه طباطبایی ملاقات داشته باشم –خود داستان زیبایی دارد که باید برایت در آینده بگویم- هر بار که آن صحنه ها به یادم می آید به معنای واقعی دوباره ریزش انرژی را در سراسر وجودم احساس می کنم بقول حافظ که خود او هم سخنش نیروزاست
به عمری یک نفس با چو بنشینند و برخیزند
نهال شوق اندر دل چو برخیزند بنشانند
بعدها همین احساس را در ملاقات با شهید چمران تکرار شد و ...شاید باورت نشود عکسهای چه گوارا نیز تاثیر بسیار مثبتی برایم دارد.
بعضی مکانها سرشار از انرژی اند این احساس را در بعضی مکانهای مقدس لمس کرده ام در منا در سعی و...
گاهی در بعضی شهرها اصلا احساس تنهایی و بیگانگی نداشته ام در مدینه –نه در مکه- احساس می کردم سالها ساکن بوده ام همین احساس را در هاوانا- بوینس آیرس – قاهره و پاریس داشته ام در حالیکه در مادرید –لندن – کپنهاک و اسلو بشدت احساس بیگانگی داشتم .
آری ای عزیز
سراسر زندگیمان مملو ازین تجربیات است . درماههای اخیر بیگانگی آزار دهنده ای با اینجا و آدمهایش پیدا کرده ام که دعا بفرمایید که از جنس ویار! و گذرا باشد. اگر حس و حال ملاقات با عزیزانی نبود که همواره برایم نیروزا بوده اند و شوق دیدار داشته ام دست بکارهای محال می زدم چون هنوز مثل چه گوارا می اندیشم که زمانی گفته بود: " بیایید واقع بین باشیم و محال را بخواهیم"
همه اینها را نوشتم که این را بگویم که قضایای اخیر رنجمان ندهد . انسانها دچار قبض و بسط های فراوان می شوند و خدا کند که در افت و خیزهای زندگی آدمهای فرزانه و مکانها و زمانهای گرانسنگ بیشتر نصیبمان شود و قدر آنچه را داریم بیشتر بدانیم که به شدت احساس می کنم الفرصت تمر مر السحاب
