تبليغاتX
گزیده ها
 چه موهبتی است که نمی توان احساس سوختن را به همان گرمی که احساس می کنیم به کسی منتقل کرد، وگرنه جهان يکسره تاول می زد. 
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 7:28 |
گاهی از خود می پرسم آیا ما با كثرت رييس قبيله و كمبود سرخپوست مواجه نشده ايم!!
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 1:44 |
خدا حافظ شاید تا هرگز!
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 4:44 |
   
به نام حضرت دوست
 
چنان آشفته بودم که خود را به امواج خروشان دریا سپردم.  در زیر موجها آرامشی افسانه ای حاکم بود و دل آرام.صدفها مرا به مهمانی خود خواندند. و راز دل برگفتند. وقتی مشکل بر تو وارد میشود از شیره جانت بر آن نثار کن تو و او یکی می شوید . مروارید
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 3:45 |
 
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم
شادم به خيال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آيم و چون سايه ديوار
گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر يك مژه خفتن نتوانم
فرياد ز بي مهريت اي گل كه درين باغ
چون غنچه پاييز شكفتن نتوانم
اي چشم سخن گوي تو بشنو ز نگاهم
دارم سخني با تو و گفتن نتوانم
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 3:8 |
در  روستای اجدادی در خانه یکی از  اقوام پیاله ای که در حین شخم زدن از زیر خاک در آورده بودند توجهم را جلب کرد. بیش از هزار سال قدمت داشت . آن را بوییدم! باور کنید که بوی تاریخ را را با جان و دلم در آن یافتم مرا به قعر تاریخ برد لحظاتی از خود بی خود شدم .... مکانها  زمانها و سخنان و اشیا گاهی چنین حالتهایی را القا می کنند . یکی از اشعاری که همیشه مرا به سیاحت برده  شعر  شبانه شامو است


۱
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشتِ بيشه‌ها
يِه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آبِ چشمه
شونه ‌می‌کنه
مویِ پريشون...
۲
يِه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
تهِ اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها
تک ‌درختِ بيد
شاد و پُراميد
می‌کنه به ‌ناز
دسّشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثِ
يه چيکه بارون
به جایِ ميوه ‌ش
نوکِ يه شاخه ‌ش
بشه آويزون...
۳
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب ‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سرِ ميدونا:
« ـ عمو يادگار
مردِ کينه ‌دار
مستی يا هشيار!
خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار
شهيدایِ شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدایِ شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ اين ميدون
رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 7:10 |
 
این ایام کتاب مارکس و سایه هایش را که آخرین اثر مرحوم رحیمی است می خواندم . کتاب درس آموز و عبرت انگیزی است. در انتهای کتاب آمار قربانیان کموننیسم را در کشورهای مختلف چنین نقل می کند:
شوروی      20ملیون
چین           65ملیون
ویتنام         1ملیون
کره شمالی   2ملیون
کامبوج       2ملیون و.........................
 
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 8:7 |
محبت تنها اکسیری است که بخشش آن مو جب کاستی اش نمی شود بلکه افزایش هم می یابد 
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 4:14 |
براي شاد بودن، تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري

(آلبرت شوايتزر).

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 3:39 |
پروردگارا! در اين‌ سال‌ نو دلهامان‌ پاك‌ ساز؛ از هر چه‌ خشم‌ و خشونت‌ و كينه‌ جويي‌ است؛ از تهمت‌ و غيبت‌ و دروغ؛ از خودخواهي‌ و خودپرستي‌ و خودبيني؛ از غرور و نيرنگ‌ و ريا و سخن‌چيني؛ از خرافات‌ و سحر و جادو؛ از بي ‌مهري، پيمان‌ شكني، بدعهدي؛ از بي‌عدالتي‌ و بي‌انصافي؛ از حق‌ ستيزي‌ و نامردمي؛ از سستي‌ و كاهلي؛ از ستم‌ و ستمكاري؛ و از ناسپاسي‌ و وظيفه‌ ناشناسي.پروردگارا! در اين‌ سال‌ نو دلهامان‌ سرشار ساز؛ از نور ايمان‌ و شور هستي؛ از نشاط، عشق‌ و مهر و محبت، درستي‌ و راستي؛ از بخشش‌ و گذشت‌ و دلنوازي؛ از خودشناسي‌ و خداشناسي‌ و پرهيزكاري؛ از وفا و صفا، صبر و شكيبايي؛ از انصاف‌ و عدالت‌ و حق‌پرستي؛ و از دانش‌ و خردمندي، از خويي‌ مردمي.پروردگارا! در اين‌ سال‌ نو رنج‌ بيماري‌ و فقر از ما و تمامي‌ نيك‌انديشان‌ و پرهيزكاران‌ دور ساز و آسودگي‌ بهره‌مندي‌ از نعمت هايت‌ عطا فرما. مادران‌ و پدران‌ و عزيزان‌ ما را قرين‌ رحمت، و روحشان‌ شاد بدار و توفيق‌ عبادت‌ و بندگي‌ عنايت‌ فرما. ملت‌ ما و همه‌ مسلمانان‌ جهان‌ و مردمان‌ نيك‌ را از هر آنچه‌ بدي‌ و بلاست‌ دور فرما؛ و با نور الهي‌ دلهامان‌ روشن‌ بدار.
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 7:10 |
لذت نگرستن و درک طبیعت والاترین نعمت است

                                                    انیشتین

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 5:58 |

سومین پاکت میوه را پر می کنم . میوه ها با فیض لامپهای 2000 وات با پس زمینه برفی که در حال باریدن است بسیار خیره کننده اند. نفر قبلی حساب می کند 75 هزار تومان. دختر شش هفت ساله ای وارد می شود می گوید 10 تومان لیمو شیرین برای برادر مریضم..........

 

افتان و خیزان به خانه می رسم و می خوانم و می گریم:گرچه این شعر اخوان نیز کارساز نمی افتد

 

سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت،

                                       سرهادرگريبان است

کسی سربرنياردکردپاسخ گفتن وديدارياران را

نگه جزپيش پاراديدنتواند،

که ره تاريک ولغزان است.

وگردست محبت سوی کس يازی،

به اکراه آورددست ازبغل بيرون،

که سرماسخت سوزان است.

 

نفس ، کزگرمگاه سينه می آيدبرون ابری شودتاريک.

چوديوارايستددرپيش چشمانت.

نفس کاينست ، پس که ديگرچه داری چشم زچشم د.ستان دوريانزديک.

 

مسيحای جوانمردمن ای ترسای پيرپيرهن چرکين!

هوابس ناجوانمردانه سرداست...آی...

دمت گرم وسرت خوش باد!

سلامم راتوپاسخ گوی دربگشای!

منم من ميهمان هرشبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ، دشنام پست آفرينش نغمه ی ناجور.

 

نه ازرومم ، نه اززنگم ، همان بی رنگ بی رنگم

بيابگشای در، بگشای ، دلتنگم

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت درچون موج می لرزد.

تگرگی نيست ، مرگی نيست،

 

صدايی گرشنيدی صحبت سرماودندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم ، حسابت راکنارجام بگذارم

چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامدادآمد؟

فريبت می دهدبرآسمان اين سرخی بعدازسحرگه نيست.

حريفا!گوش سرمابرده است اين يادگارسيلی سردزمستان است.

وقنديل سپهرتنگ ميدان ، مرده يازنده

به تابوت ستبرظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حريفا ! روچراغ باده رابفروزشب باروزيکسان است.

 

سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت:

هوادلگير ، درهابسته ، سرهادرگريبان ، دست هاپنهان ، 

نفس هاابر ، دل هاخسته وغمگين ،

درختان اسکلت های بلورآجين ،

زمين دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبارآلوده مهروماه ،

زمستان است.

 

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 و ساعت 6:42 |

 

 

بر روی آب شناور بود .کهکشان راه شیری را مثل جاده  روستایشان به شهر می دید.

 برای آمدن به جبهه از آن  راهی شهر شده بود. گرسنگی امانش را بریده بود .نان خشکی جامانده در کنار جاده را با آب رودخانه خیس کرده و به دهان گذاشته بود.

از شکافی که گلوله در لباس غواصیش ایجاد کرده بود آب حور در زخمش نفوذ می کرد . بوی خوش نان خیس شده را دوباره احساس کرد . سرش به زیر آب رفت.

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 و ساعت 3:2 |
بيا برويم
 
بيا با هم از اين تنگستان برويم
 
روزی خواهی رفت
 
روزی مرا خواهی برد
 
در ساحلی  آرام و زيبا گام خواهيم برداشت
 
   نسيم صبحگاهان ساحل  نوازشمان خواهد کرد
 
و من طلوع خورشيد را در افق چشمان تو خواهم ديد
 
و تو ناگفته های ساليان را نجوا خواهی کرد
 
شبانگاه به آسمان زيبا چشم خواهيم دوخت
 
ستارگان را با دست من خواهی شمرد
 
ماه را با دست تو خواهم گرفت
 
در رگهای تو جاری خواهم شد
 
در قلب من خواهی تپيد
 
به شکر خوشبختی  سجود خواهيم کرد
 
روزی خواهيم رفت
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 2:35 |

گرچه خسته ام

گرچه دلشکسته ام

باز هم گشوده ام دری به روی انتظار

تا بگویمت ،

هنوز هم به آن صدای آشنا

امید بسته ام.

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 3:50 |

به نام خدا

 

برایمان اثبات شده است که مکانها زمانها و انسانها تاثیر مستقیمی بر روح و روان ما دارند. نوجوان بودم که سعادت یار بود که دوبار با مرحوم علامه طباطبایی ملاقات داشته باشم –خود داستان زیبایی دارد که باید برایت در آینده بگویم- هر بار که آن صحنه ها به یادم می آید به معنای واقعی دوباره ریزش انرژی را در سراسر وجودم احساس می کنم بقول حافظ که خود او هم سخنش نیروزاست

به عمری یک نفس با چو بنشینند و برخیزند

نهال شوق اندر دل چو برخیزند بنشانند

بعدها همین احساس را در ملاقات با شهید چمران تکرار شد و ...شاید باورت نشود عکسهای چه گوارا نیز تاثیر بسیار مثبتی برایم دارد.

بعضی مکانها سرشار از انرژی اند این احساس را در بعضی مکانهای مقدس لمس کرده ام در منا در سعی و...

گاهی در بعضی شهرها اصلا احساس تنهایی و بیگانگی نداشته ام در مدینه –نه در مکه- احساس می کردم سالها ساکن بوده ام همین احساس را در هاوانا- بوینس آیرس – قاهره و پاریس داشته ام در حالیکه در مادرید –لندن – کپنهاک و اسلو بشدت احساس بیگانگی داشتم .

آری ای عزیز

سراسر زندگیمان مملو ازین تجربیات است . درماههای اخیر بیگانگی آزار دهنده ای با اینجا و آدمهایش پیدا کرده ام که دعا بفرمایید که از جنس ویار! و گذرا باشد. اگر حس و حال ملاقات با عزیزانی نبود که همواره برایم نیروزا بوده اند و شوق دیدار داشته ام دست بکارهای محال می زدم چون هنوز مثل چه گوارا می اندیشم که زمانی گفته بود: " بیایید واقع بین باشیم و محال را بخواهیم"

 

همه اینها را نوشتم که این را بگویم که قضایای اخیر رنجمان  ندهد . انسانها دچار قبض و بسط های فراوان می شوند و خدا کند که در افت و خیزهای زندگی آدمهای فرزانه و مکانها و زمانهای گرانسنگ بیشتر نصیبمان شود و قدر آنچه را داریم بیشتر بدانیم که به شدت احساس می کنم الفرصت تمر مر السحاب

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 7:1 |