«مَلِکی را که مُلک از او برفته بود، پرسیدند که چرا دولت از تو روی برگردانید؟ گفت: غره شدن من به دولت و نیروی خویش، و غافل بودن من از مشورت کردن، و به پای کردن مردمان دون را به شغلهای بزرگ، و ضایع کردن حیلت به جای خویش، و چاره کار ناساختن اندر وقت حاجت بدو، و آهستگی و درنگ در وقت آنکه شتاب باید کردن، و روا ناکردن حاجات مردم.»
دست مزن! چشم ببستم دو دست راه مرو! چشم دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم لیک محال است که من خر شوم
هگل
|
علي شريعتي سخن گفتن درباره علي (ع) بينهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ ميبيند، بلكه خود را در برابر معجزهاي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «اين خلقت» احساس ميكند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن ميآيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزهاي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است. علي (ع) يكي از شخصيتهاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته ميبود، بدشناختهتر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار ميشناختند. گاه علي (ع) را كه توي اين جنگها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش ميبينيم، تاريخ ميگويد، تنها در نيمه شبها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه ميرفته و نگاه ميكرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو ميبرده و ميناليده! هرگز، من نميتوانم قبول كنم كه رنجهاي مدينه و رنجهاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگتر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز! درد علي (ع) خيلي بزرگتر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بيتاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني ميبيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم ميبيند و احساس خفقان در اين عالم ميكند. مسلما هر كسي كه انسانتر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس ميكند، انسان است، اين است كه ميبينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونههاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيباييهايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته. علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانوادهاي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است. چهرهايي كه ميخواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كاملترين خصوصياتش نيست، اما اساسيترين آنهاست علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) فيلسوف، علي (ع) مظهر بينشها و ابعاد متضاد، علي (ع) زهد انقلابي و عبادت، تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقتها و ارزشها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انساندوستي. درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس ميكند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمههاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي ميگرييم كه از شمشير ابن ملجم در قرق سرش احساس ميكند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نميشناسيم! بايد اين درد را بشناسيم، نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نميكند و ... ما درد علي (ع) را احساس نميكنيم. ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه ميتواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه ميتواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال ميبينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيدهايم! در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع ميشود و اين مرحلهاي است پس از شناخت و پس از عشق. بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) وار بودن، علي (ع) وار انديشيدن، علي (ع) وار احساس كردن در برابر جامعه، علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي (ع) وار زيستن، علي (ع) وار پرستيدن و علي (ع) وار خدمت كردن است. |
آگوستين قديس
مردى با سپرى بزرگ به جنگ با دشمنان رفت. از بالاى قلعه، سنگى بر سرش زدند و سرش را شكستند. برنجيد و گفت: مردك، كورى! سپرى بدين بزرگى نمى بينى و سنگ بر سر من مى زنى؟
عبيد زاكانى
آندره ژید
رومن رولان
لارنس بیتر
جیمز واکر
ما بايد طبيعت را به چشم مادرمان بنگريم و با آرامش خودمان را به او تسليم کنيم تا بتوانيم خيلي راحت احساس کنيم که به جهان باز مي گرديم همانطور که همه موجودات ديگر باز مي گردند. همه ما در حقيقت جزء جدايي ناپذير اين کليم. طغيان عبث است، ما بايد خودمان را به اين جريان بزرگ واگذاريم
هرمان هسه
جبران خلیل جبران
هرمان هسه
مارکز
بخواهيد تا بدهند، بجوييد تا بيابيد، در را بزنيد تا به روى شما باز شود
انجيل
«هر آنچه را که مي توانيد انجام دهيد ، و يا در رؤياي خود مي بينيد که قادر به انجام آن هستيد شروع کنيد ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه اي را نهفته دارد».
گوته
بچه که بوديم ، بازي خورشيد بر خيزابه هاي موج دار ما را به آستان خداوند کشيد.
آيا هر گز ديده ايد کودکي به يک چراغ روشنايي يا به ماه خيره شده باشد؟
روشهاي مينوي را کودکان و بچه هاي خردسال به گونه نهادي کشف کرده اند: نگه داشتن نفس، خيره شدن بي هم زدن چشم، ايستادن روي سر، چرخيدن گرد دايره، نشستن بي جنبش و بازگويي دوباره و دوباره واژه ها تا جايي که هر چيز ديگرهستي خود را از دست بدهد.
از انديشيدن به اينکه ژرف نگري کار ويژه اي است دست برداريد.
از انديشه کردن به هر چيز دست برداريد.
به جهان پيرامون خويش بنگريد چنان که گويي هم اينک به سياره زمين پاي نهاده ايد.
چهره طبيعي درختان را که در زمين ريشه کرده اند ببينيد، گياهان، جانوران، دلبستگي هاي دروني آنها به يکديگر را به نظر آريد. خود را از چشم سگي که در پارک نشسته ببينيد و گل را از راه بويش بنگريد و کوهستان را از توده مندي اش، آنگاه که ذهن بگذارد موضوعاتش دست نخورده بمانند شايد ديگر نه ذهني باشد و نه موضوعي ، تنها يگانگي نفس گير باشد، وبس
سوريا سينگر
در عصر قاطعيت ترديد عصر جديد عصري که هيچ من اصلي جز اصل احتمال ، يقيني نيست اما من بي نام تو حتي يک لحظه احتمال ندارم چشمان تو عين اليقين من قطعيت نگاه تو دين من است من از تو ناگزيرم من بي نام ناگزير تو ، مي ميرم
قيصر امين پور
اما این ظاهر قضیه است در هندسه نا اقلیدسی این دو خط یا بهم نزدیک می شوند یا از هم دور!!ظاهرا باید دنیایمان و یا دیدمان از دنیا را عوض کنیم
هنگامی که به خاطر ضعف بگذاریم نفرت، حسادت وعدم تسامح در پیرامون ما ارتعاش یابد، سرانجام این ارتعاشات ما را می بلعند.
پطرس از مسیح پرسید: مولای من، آیا باید شخص دیگری را هفت بار ببخشیم؟ و مسیح پاسخ داد: نه هفت بار، که هفتاد بار. بخشش پرده ی اثیری را پاک می کند و نور راستین الهی را به ما می نمایاند.
از کتاب مکتوب
نوشته پائولوکوئیلو
شمس تبريزى
دکتر میرسپاسی پدر روانشناسی نوین ایران
.روحم از بار ميوه اش سنگين است
اينک که مي آيد تا بخورد و راضي شود؟
.روحم از باده اش لبريز است
اينک که باده مي ريزد ومي نوشد و گرماي صحرا را فرو مي نشاند؟
،کاش درختي بي شکوفه و بي ميوه بودم
،چرا که درد پر باري تلح تر از ستروني است
،و رنج ثروتي که هيچ کس نمي پذيرد
.عظيم تر از اندوه تهي دستي است که هيچ کس به او نمي بخشد
کاش چاهي خشک بودم ، و مردمان در من سنگ مي انداختند؛
زيرا تحملش بهتر و آسان تر از سر چشمه ي آب زنده بودن است؛
.و مردم از کنارت بگذرند و اما ننوشند
،کاش ني زير پا افتاده اي بودم
،چرا که بهتر بود از چنگي سيمين تار بودن
،در خانه اي که سرورش انگشت ندارد
.و کودکانش ناشنوايند
از کتاب باغ پيامبر و سرگردان
نوشته جبران خليل جبران
برگردان آرش حجازي
امرسون
يک مسافر خوب از خود هيچ ردي بر جا نمي نهد.
لائو تسه
مارکز
فرزانگان سخن نمي گويند،
بلکه با استعدادان سخن مي گويند
و تهي مغزان بگومگو مي کنند.
کونگ تين گان
«هر آنچه را که مي توانيد انجام دهيد ، و يا در رؤياي خود مي بينيد که قادر به انجام آن هستيد شروع کنيد ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه اي را نهفته دارد».
گوته
