تبليغاتX
گزیده ها

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس كه نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

ولی وضع ما چنین است بدانید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 5:38 |
بی بی تمیز خالدار

بود در شهر هری، بیوه زنی                  کهنه رندی، حیله‌سازی، پرفنی
نام او، بی‌بی تمیز خالدار                     در نمازش، بود رغبت بیشمار
با وضوی صبح، خفتن می‌گزارد             نامرادان را بسی دادی مراد
کم نشد هرگز دواتش از قلم                بر مراد هرکسی، می‌زد رقم
در مهم سازی اوباش و رنود                 دائما، طاحونه‌اش در چرخ بود
از ته هر کس که برجستی به ناز          می‌شدی فی‌الحال، مشغول نماز
هرکه آمد، گفت: بر من کن دعا            او به جای دست، برمی‌داشت پا
بابها مفتوحة للداخلین                        رجلها، مرفوعة للفاعلین
گفت با او رندکی، کای نیک زن            حیرتی دارم، درین کار تو من
زین جنابتهای پی‌درپی که هست         هیچ ناید در وضوی تو شکست
نیت و آداب این محکم وضو                   یک ره از روی کرم، با من بگو
این وضو از سنگ و رو محکمتر است      این وضو نبود، سد اسکندر است

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 5:38 |
 

ياددارم در غروبي گرم گرم،

مي گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد ميزد:کهنه قالي مي خرم،

دسته دوم جنس عالي مي خرم،

کاسه و ظرف سفالي مي خرم،

گرنداري کوزه خالي مي خرم،

اشک در چشمان بابا حلقه بست،

عاقبت آهي کشيد بغضش شکست،

لحظه افطار است و نان در سفره نيست،

اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود،

اتفاقا مادرم هم روزه بود،

خواهرم بي روسري بيرون دويد،

گفت آقا سفره خالي مي خريد؟

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 20:27 |
دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

.

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 20:24 |

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که «والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملّا که پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: «پدرسوخته‌‌ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.
گفتند: «این مرد فاسق، تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب2/ص1463

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 5:15 |