تبليغاتX
گزیده ها
حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را ميداند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد مشاور : کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 3:44 |

مرده  بدم  زنده  شدم  ،  گريه  بدم  خنده شدم                 دولت  عشق  آمد    و  من  دولت  پاينده  شدم

ديده  سيرست  مرا    ،   جان  دليرست    مرا                    زهره  شيرست  مرا   ،       زهره   تابنده  شدم

گفــت که :    ديوانه نه ،   لايق  اين  خانه     نه                  رفتم  و  ديوانه شدم    سلسله    بندنده  شدم

گفــت که : سرمست نه ، رو که از اين دست نه                  رفتم و سرمست  شدم  و  ز   طرب آکنده  شدم

گفــت که :  تو کشته نه ،  در  طرب  آغشته  نه                  پيش  رخ  زنده  کنش  کشته   و    افکنده  شدم

گفــت که : تو زير ککی ، مست خيالی و شکی                  گول شدم  ،  هول شدم ،   وز همه بر کنده شدم

گفــت که :   تو شمع شدی ، قبله اين جمع شدی              جمع نيم  ،  شمع نيم  ،     دود     پراکنده شدم

گفــت که : شيخی و سری ، پيش رو و راه بری                   شيخ  نيم  ،    پيش نيم   ،   امر  ترا  بنده شدم

گفــت که :   با بال و پری ، من پر و بالت ندهم                    در  هوس  بال  و پرش   بی  پر   و  پرکنده شدم

گفت  مرا  دولت نو   ،    راه مرو    رنجه مشو                     زانک  من  از  لطف  و  کرم سوی  تو  آينده شدم

گفت مرا عشق کهن   ،    از  بر  ما  نقل  مکن                   گفتم  آری  نکنم  ،    ساکن  و    باشنده شدم

چشمه  خورشيد توئی  ،   سايه گه  بيد    منم                 چونک  زدی بر سر من    پست و   گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم   ،  وا شد و بشکافت دلم                   اطلس نو  بافت دلم   ،   دشمن  اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ،   لاف همی زد ز بطر                      بنده و خربنده بدم  ،   شاه   و     خداونده شدم

شکر  کند   کاغذ   تو  از  شکر  بی  حد   تو                       کامد  او در  بر  من ،       با     وی   ماننده شدم

شکر  کند   خاک دژم  ،   از فلک و چرخ بخم                       کز  نظر   و   گردش   او    نور       پذيرنده  شدم

شکر کند چرخ فلک ،  از ملک و ملک و ملک                       کز کرم  و  بخشش  او  روشن   و  بخشنده شدم

شکر  کند  عارف  حق  کز  همه  بر  ديم سبق                   بر  زبر  هفت  طبق  ،        اختر  رخشنده شدم

زهره بدم  ماه  شدم    چرخ  دو  صد  تاه شدم                   يوسف  بودم   ز کنون     يوسف   زاينده   شدم

از توا م ای  شهره قمر ،  در  من و در خود بنگر                    کز  اثر   خنده    تو    گلشن      خندنده    شدم

باش  چو شطرنج روان  خامش و خود جمله زبان                 کز   رخ  آن  شاه  جهان  فرخ   و    فرخنده  شدم

                                                                                                                                   مولانا

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 7:34 |
بد گُهر را علم و فن آموختن
دادنِ تيغ است دستِ راهزن‏
تيغ دادن در كفِ زنگىِّ مست
به كه آيد علم، ناكس را به دست‏
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آمد در كف بد گوهران

پس غزا زين فرض شد بر مومنان
تا ستانند از كف مجنون سنان
جان او مجنون تنش شمشير او
واستان شمشير را ز آن زشت خو
آن چه منصب مى‏كند با جاهلان
از فضيحت كى كند صد ارسلان
عيب او مخفى است چون آلت بيافت
مارش از سوراخ بر صحرا شتافت
جمله صحرا مار و كژدم پر شود
چون كه جاهل شاه حكم مر شود
مال و منصب ناكسى كآرد به دست
طالب رسوايى خويش او شده‏ست‏
يا كند بخل و عطاها كم دهد
يا سخا آرد به ناموضع نهد
حُكم چون در دست گمراهى فتاد
جاه پنداريد در چاهى فتاد
ره نمى‏داند قلاووزى كند
جان زشت او جهان سوزى كند
طفل ِ راه فقر، چون پيرى گرفت
پیروان را غول ادبارى گرفت
كه بيا كه ماه بنمايم ترا
ماه را هرگز نديد آن بى‏صفا
چون نمايى چون نديده ستى به عمر
عكس مه در آب هم اى خام غمر
احمقان سرور شده‏ستند و ز بيم
عاقلان سرها كشيده در گليم‏

                                                                   مثنوی

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 5:36 |
تو کتیبه کدام دورانی که این گونه استوار ایستاده ای

نسخ کدام تعلیقی که صلابت ثلث را به چله نشسته ای

مرا به دشنه و دینار حصول نتوانی کرد

تا می توانی با من سخن بگو

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 6:28 |

علي شريعتي

سخن گفتن درباره علي (ع) بي‌نهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ مي‌بيند، بلكه خود را در برابر معجزه‌اي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «‌اين خلقت» احساس مي‌كند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن مي‌آيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزه‌اي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است.

علي (ع) يكي از شخصيت‌هاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته مي‌بود، بدشناخته‌تر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار مي‌شناختند.

گاه علي (ع) را كه توي اين جنگ‌ها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش مي‌بينيم، تاريخ مي‌گويد، تنها در نيمه‌ شب‌ها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه مي‌رفته و نگاه مي‌كرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو مي‌برده و مي‌ناليده! هرگز، من نمي‌توانم قبول كنم كه رنج‌هاي مدينه و رنج‌هاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگ‌تر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!

درد علي (ع) خيلي بزرگ‌تر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بي‌تاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني مي‌بيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم مي‌بيند و احساس خفقان در اين عالم مي‌كند.

مسلما هر كسي كه انسان‌تر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس مي‌كند، انسان است، اين است كه مي‌بينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونه‌هاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيبايي‌هايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.

علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانواده‌اي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.

چهرهايي كه مي‌خواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كامل‌ترين خصوصياتش نيست، اما اساسي‌ترين آنهاست

علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، ‌مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) ‌مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) ‌فيلسوف، علي (ع) مظهر بينش‌ها و ابعاد متضاد، علي (ع) ‌زهد انقلابي و عبادت، ‌تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقت‌ها و ارزش‌ها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انسان‌دوستي.

درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه‌هاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي مي‌گرييم كه از شمشير ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس مي‌كند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نمي‌شناسيم!

بايد اين درد را بشناسيم، ‌نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي‌كند و ... ما درد علي (ع) را احساس نمي‌كنيم.

ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه مي‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه مي‌تواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، ‌به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال مي‌بينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيده‌ايم!

در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع مي‌شود و اين مرحله‌اي است پس از شناخت و پس از عشق.

بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » ‌هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »‌! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) ‌وار بودن، علي (ع) ‌وار انديشيدن، علي (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علي (ع) ‌وار زيستن، علي (ع) ‌وار پرستيدن و علي (ع) ‌وار خدمت كردن است.

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 9:26 |

 

 

 تصوير ها در آينه ها نعره مي كشند
ما را از چارچوب طلايي رها كنيد
ما در جهان خويشتن آزاد بوده ايم
 ديوارهاي كور كهن ناله مي كنند
ما را چرا به خاك اسارت نشانده ايد ؟
ما خشت ها به خامي خود شاد بوده ايم
تك تك ستارگان ، همه با چشم هاي در
دامان باد را به تضرع گرفته اند
 كاي باد !‌ ما ز روز ازل اين نبوده ايم
ما اشك هايي از پي فرياد بوده ايم
 غافل ، كه باد نيز عنان شكيب خويش
 ديريست كز نهيب غم از دست داده است
 گويد كه ما به گوش جهان ، باد بوده ايم
من باد نيستم
اما هميشه تشنه ي فرياد بوده ام
ديوار نيستم
اما اسير پنجه ي بيداد بوده ام
نقشي درون آينه ي سرد نيستم
زيرا هر آنچه هستم بي درد نيستم
 اينان به ناله ، آتش درد نهفته را
 خاموش مي كنند و فراموش مي كنند
 اما من آن ستاره ي دورم كه آبها
خونابه هاي چشم مرا نوش مي كنند

                                                                       نادر نادرپور 



 

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 5:16 |

باغي از صنوبرها
ارغواني از آتش
رودباري از الماس
وز كبوده جنگل ها
 مرگ در خزان فرياد
 آن زمان كه مي پوسد
ريشه هاي ابريشم
 برگهاي نيلوفر
 وز كبوده مي ماند
 سايه هاي خاكستر
مرگ هيچ زيبا نيست
مرگ عاشقان زيباست
 مرگ عاشقانه ي شهر
 مرگ عاشقان در شب
 با شكوهتر مرگي ست
 مرگ عاشقانه ي رود
 بر كناره ي دريا
مرگ نيست
 وز مرگش مي خواني
 مرگ شاهوار اينست


                                                                         م آزاد

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 5:53 |
 

با قهر چه مي كشي مرا
 من كشته ي مهربانيتم
يك خنده و يك نگاه بس
 تا كشته ي خود بدانيم
 اي آمده از سراب ها
 با خواب و خيال آب ها
 دارد ز تو بازتاب ها
 آيينه ي زندگانيم
 گر نيست به شانه ام سرت
يا از دگري ست بسترت
غم نيست كه با خيال تو
 همبستر شادمانيم
 شادا !‌ تن بي نصيب من
 افسون زده ي فريب من
 مست است و ملنگ و بي خبر
از دست و دل خزانيم
انگار درون جان من
 سازي ست هميشه نغمه زن
گويد به ترانه صد سخن
 از تاب و تب جوانيم
افتاده چنين به بند تو
 مي خواست مرا كمند تو
 گفتي كه رهات مي كنم
ديدم كه نمي رهانيم
اي يار ، تبم ز عشق تو
 شورم ، طلبم ز عشق تو
 اما ز پيت نمي دوم
بيهوده چه مي كشانيم
 فرياد ، كه جمله آتشم
 تا عرش لهيب مي كشم
با اين همه نيست خواهشم
 تا شعله فرو نشانيم
 نزديك ترين من ! همان
 در فاصله از برم بمان
تا پاك ترين بمانمت
 تا دوست ترين بمانيم

                                                                  سیمین بهبهانی

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 5:47 |

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی


من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 5:37 |


درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند
به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نميزند
دل خراب من دگر خراب تر نميشود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند
گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟
برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند
                                                                     ●  از هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 4:5 |

ستارگی ها

 

در شب سالخوردی که عطش بيداد می کند

و درختی نمی تواند به سلام بارانی پاسخ گويد

دلپذير است

               در ستارگی هايم بميرم

و تابوت خونينم را به ماه بسپارند

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 3:25 |

 


ای دلت شاه سراپرده‌ی عشق جان تو زخم بلاخورده‌ی عشق
عشق پروانه‌ی شمع ازل است داغ پروانگی‌اش لم یزل است
بیقراری سپهر از عشق است گرم رفتاری مهر از عشق است
خاک یک جرعه از آن جام گرفت که درین دایره آرام گرفت
دل بی‌عشق، تن بی‌جان است جان از او زنده‌ی جاویدان است
گوهر زندگی از عشق طلب! گنج پایندگی از عشق طلب!
عشق هر جا بود اکسیر گرست مس ز خاصیت اکسیر، زرست
عشق نه کار جهان ساختن است بلکه نقد دو جهان باختن است
عشق نه دلق بقا دوختن است بلکه با داغ فنا سوختن است
عاشق آن دان که ز خود بازرهد! نغمه‌ی ترک خودی سازدهد
نه ره دولت دنیا سپرد نه سوی نعمت عقبا نگرد
قبله‌ی همت او دوست بود هر چه جز دوست همه پوست بود
آنچه با دوست دهد پیوندش شود از فرط محبت بندش
ترک خشنودی اغیار کند به رضای دل او کار کند
هر دم‌اش حیرت دیگر زاید

هر نفس شوق دگر افزاید

                                                                                                          جامی
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 3:50 |
با من بگو تا كيستی؟ مهری؟ ‌‏بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خيالی؟‌‏ چيستی؟ اشكی؟‌‏بگو،‌‏ آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه می‌‏خواهی بگو؟
گيرم نمی‌‏گيری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر جان من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نه ای،‌‏ از درد من آگه نه ای
والله نه ای، بالله نه ای ،‌‏ از دردم آگاهی بگو
در خلوت من سر زده،‌‏ يك ره درآ ساغر زده
آخر نيايی سر زده،‌‏ از من چه می خواهی، بگو
من عاشق تنهايی‌‏ام، سرگشته شيدايی‌‏ام
ديوانه رسوايی‌‏ام ،‌‏ تو هرچه می‌‏خواهی بگو
اوستا
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 12:56 |
 
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه می گيرند در شاخ تلاجن سايه‌‏ها رنگ سياهي
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام،‌‏ در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پای سرو كوهی دام
گرم يادآوری يا نه، من از يادت نمی‌‏كاهم
تو را من چشم در راهم

                                                          نیما

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 5:8 |

از ناز چه میخنـــدی بــر دیــده که میگـــرید

این دیــده زمانی نیــز خنــدیده کــه میگــر ید

چون دیــده تورا سر مست از بــاده اغیـاری

در خون خــود از غیرت غلطیده که میگـرید

تنها نی از این مــردم صد روی و ریا دیــــده

از مــردمک خود هم بــد دیده که میگریـــــد

لب نیک وبد دنیا ناخوانده که مــی خنـــــد د

چشم آخـــر هـــر کاری پائیــده که میگــرید

صد داغ نهان دارد این سینه که می خند د

صد گونه بلا دیدست این دیده که میگریـــد

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 6:14 |
مي خواهمت همچون شب خسته خواب را

مي جويمت همچون لب تشنه آب را

بي تابم از برايت چو درختان براي باد يا کودکان خفته به گهواره خواب را

(قيصر امين پور )

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 5:30 |

خامـــــوشم و بیتابی فــریاد نــــــــدارم

چندانکه فرامـــوش توام یاد نــــــــدارم

این ناله که قد میکشد از سینه ای تنگــم

تصویر نهال ازغــــم آزاد تــــــــو دارم

تمثال گل و رنگ بهـــــارم چـه فریبـــد

مــن آئینــــه حسن خـــداداد تـــــــو دارم

هــر چند به صد رنگ زنم دست تصنع

چـــون وانگـــرم خامه بهزاد تــو دارم

تا زنده ام از جـان کنی ام نیست رهائی

شیرینــی و من خـــدمت فرهاد تودارم

گو شیشه ای امکان شکند سنگ حوادث

من طــاقـــی از ابروی پریزاد تـو دارم

پرواز نفس یـــاد گـــرفتاری شوق است

این یک دو پــر از خانه صیاد تـو دارم

چشمت به نگاهی زجهــــان منتخبم کرد

تمغای قبــول از اثـــر صاد تـــــو دارم

مطرب چــه تراود زنی بی نفس مــــن

هــر ناله که دارم از ارشاد تـــــو دارم

بیدل تــو به من هیچ مـــــدارا ننمـــودی

عمریست کـــه پاس دل نــاشاد تو دارم

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 5:51 |
کسي که عاشق باشد و عفاف ورزد وبميرد شهيد از دنيا رفته است    حضرت محمد (ص}
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 3:9 |