بگشا گره به همت مشكل گشاي خويش
سعي طبيب موجب درمان درد نيست
از خود طلب دواي مبتلاي خويش
گفت آهويي به شير سگي در شكارگاه
چون گرم پويه ديدش اندر قفاي خويش
كاي خيره سر بگرد سمندم نمي رسي
راني و گر چو برق به تك بادپاي خويش
چون من پي رهايي خود مي كنم تلاش
ليكن تو بهر خاطر فرمانرواي خويش
با من كجا به پويه برابر شوي از آنك
تو بهر غير پويي و من از براي خويش
فغان كرد از جور خونخواره دزد
كه از نظرم ونثرم دو گنجينه بود
ربود از سرايم ستمكاره دزد
بناليد مسكين : كه بيچاره من
بخنديد دانا : كه بيچاره دزد
نبشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر:
نخستین، راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی،
دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا
وگر دم در کشی آرام،
سه دیگر راه بی برگشت، بی فرجام
.
.
.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم.
[اخوان ثالث]
| زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست |
|
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
|
| نرگسـش عربده جوي و لبش افسوس کنان |
|
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشسـت
|
| سر فرا گوش مـن آورد بـه آواز حزين |
|
گفـت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
|
| عاشـقي را کـه چنين باده شبگير دهـند |
|
کافر عـشـق بود گر نـشود باده پرسـت
|
| برو اي زاهد و بر دُردکـشان خرده مـگير |
|
کـه ندادند جز اين تحفه به ما روز السـت
|
| آن چـه او ريخت بـه پيمانـه ما نوشيديم |
|
اگر از خمر بهشت است وگر از باده ی مـسـت
|
| خـنده جام مي و زلـف گره گير نـگار |
| اي بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکسـت |
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد
به گرد دل همی گردی، چه خواهی کرد می دانم
چو خواهی کرد، دل را خون و رخ را زرد می دانم
یکی بازی برآوردی، که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی، دگر آورد می دانم
به یک غمزه جگر خستی، پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می بینم، بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی، که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن، ولی فرق است
که سوز از سوز و، دود از دود و، درد از درد می دانم
به دل گویم، که چون مردان، صبوری کن دلم گوید
نه مردم، نی زن، ار از غم، ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی، ز هر بادی نمیگفتی
که از مردی برآوردن، ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل، کان مه، چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم، گر ز جفت و فرد می دانم
چو در شطرنج شد قایم، بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم، اگر این نرد می دانم
مولانا
چه زمهرير غريبي !
شكست چهره مهر
فسرد سينه خاك
شكافت زهره سنگ !
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمين ، هول كرده بود كمين
به تنگناي زمان ، مرگ كرده بود درنگ !
به سر رسيده جهان ؟
پاسخي نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد ؟
كسي نداشت يقين
چه زمهرير غريبي ....
چگونه خاك نفس مي كشد ؟
بياموزيم :
شكوه رستن اينك :
طلوع فروردين !
گداخت آنهمه برف
دميد اينهمه گل
شكفت اينهمه رنگ ،
زمين به ما آموخت
ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم
