قبول اينکه تو هفت آسمان سري از من
ولي نبايد اينگونه بگذري از من
چه مي شود که عليرغم اين همه دشمن
به سينه ات بزني سنگ ديگري از من
در اين کشاکش قسمت بيا سهيم شويم
عزيزي از تو اين بي برادري از من
نترس از اينکه کسي سد راهمان بشود
رسوم دلبري از تو دلاوري از من
تصور همه کاري برايم آسان است
به جز تصور اينکه تو بگذري از من
***
۲
در اين مسير نشد جز نفاق سبز شود
و رنگ رابطه ي اين " چراغ " سبز شود
نصيب من همه اين شد که ساکت و تنها
به شانه ام هوس هر کلاغ سبز شود
چه خاک موذي و تلخي ست خاک اين تقدير!
که هر چه وصل بکاري فراق سبز شود
نشـد بيفـتد آن اتفــاق و چشمـــانت
در آسـتانه ي زرد اتــاق سبز شـــود
نشسته ام لب مرگ و هنوز منتظرم
که زندگي سر يک اتفاق سبز شود
بهار اگر به همين گونه کاغذي باشد
بعيد نيست گل احتراق سبز شود
هنوز منتظر آن بهار جاندارم
که باغ باغش با اشتياق سبز شود
هنوز منتظرم ، منتظر ، ولي چقدر...
سر خودم بزنم داد و داغ سبز شود
رفيقم
نشسته زير اين نور
خيره به بودا
بودا با من مي خندد
در هر چيز
راه دوري آمده ايم
رفته تا هيچ جا
ما مدتي بسيار طولاني زندگي كرده ايم
وسخت
به سختي
بودا مي خندد
اين مجسمه چيني
لمیده روبروي من ـ به پهلو ـ
طوري كه شعر به آن نمي رسد
چارلز بوکوفسکی ترجمه هومن عزیزی
دوست داشتن را از ياد برده ايد
مثل هر چيز دروغ
عشق هايتان را نيز.
گوئی زندگی را مرگ،
دروغ را حقيقت می پنداريد.
نه از شکوفه زدن ياس ها خبرتان می شود،
نه از شبی که
مثل تابوتی سياه
از جلوتان می گذرد.
دوست داشتن را از ياد برده ايد
عشق های دروغتان را هم.
Behcat Aysan
شاهنامه وطن است
شاهنامه سخن است
سخن بي مرگي
شاهنامه روح است
به تن بي مرگي
شاهنامه وطن است
وطن بي مرگي
*
آري، آري
شاهنامه وطن است
وطني كز من و تو
نتوانند به شمشير و به تزوير ربود
شاهنامه خرد است
خردي كه به جهان آموزد
هنر «از جهل نامردن» را
شاهنامه ادب است
ادبي كز ثمر سبز درختش
جاودان بهره بگيريم
شاهنامه نفس است
نفسي كز من و تو گر بربايند
بميريم!
بميريم!
بميريم!
گلرخسار
