تبليغاتX
گزیده ها
جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است (سايمن استرانسکي).
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 2:55 |
احساس وظيفه در کار نيکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت (برتراند راسل).
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 2:53 |
روحم از بار ميوه ي پخته ي خود سنگين است؛
.روحم از بار ميوه اش سنگين است
اينک که مي آيد تا بخورد و راضي شود؟
.روحم از باده اش لبريز است
اينک که باده مي ريزد ومي نوشد و گرماي صحرا را فرو مي نشاند؟

،کاش درختي بي شکوفه و بي ميوه بودم
،چرا که درد پر باري تلح تر از ستروني است
،و رنج ثروتي که هيچ کس نمي پذيرد
.عظيم تر از اندوه تهي دستي است که هيچ کس به او نمي بخشد

کاش چاهي خشک بودم ، و مردمان در من سنگ مي انداختند؛
زيرا تحملش بهتر و آسان تر از سر چشمه ي آب زنده بودن است؛
.و مردم از کنارت بگذرند و اما ننوشند

،کاش ني زير پا افتاده اي بودم
،چرا که بهتر بود از چنگي سيمين تار بودن
،در خانه اي که سرورش انگشت ندارد
.و کودکانش ناشنوايند

از کتاب باغ پيامبر و سرگردان
نوشته جبران خليل جبران
برگردان آرش حجازي
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 1:0 |
 اگر گريه كني  كه آفتاب را از دست داده اي ستارگان را نيز از دست خواهی داد
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 2:3 |
 اشتباه را محکوم کن نه آنکه را اشتباه از او سر زده  است. ( شکسپير )

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 و ساعت 2:1 |

و نگاه کن به شتر، آری که چگونه ساخته شد باری
نه زآب و گل که سرشتندش، ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه می دانی که چگونه ديد فريب آمد
و سراب هیچ نمی داند که چگونه حوصله می آری
و چگونه حوصله می آری، به عطش به شن به نمکزاران
و حضور گستره را دیدن ، چه نگاهی از سر بی زاری
و نگاه کن که نگاه اينجا، ز شيار شوره نشان دارد
چو خطوط خشگ پس از اشکی که به گونه هات شود جاری
و به اشک بين که تهی کردت، زهر آنچه مايه آگاهی
و تو اين تهی شده را بايد، زکدام هيچ بينباری
و در اين تهی شده می بینی، هيمان اشتر عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گرانباری
و جنون دو تيشه رخشان شد، به صف خشونت دندان ها
که ز صبر کينه به بار آید، که زکینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کین توزی، رگ ساربان زده با دندان
زسراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر آری

                                                                 سیمین دانشور

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه دهم بهمن 1384 و ساعت 6:0 |
لذت نگرستن و درک طبیعت والاترین نعمت است

                                                    انیشتین

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه نهم بهمن 1384 و ساعت 5:58 |
در قانون هستی شادی آرامش و آزادی وقتی تحقق می یابند که آنها را ببخشیم

                                                                                                  امرسون

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت 2:26 |



يک مسافر خوب از خود هيچ ردي بر جا نمي نهد. 


                                                                   لائو تسه   
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه ششم بهمن 1384 و ساعت 9:20 |
خليفه نيستي
سلطان هم
فقط امام اول مظلوماني
و جاي پنج سال
مي‌شد كه پنجاه سال حاكم باشي
مي‌شد كه شامات را
چون دنداني كند و پراكند
كه سهم بچه‌هاي ابوسفيان باشد
و در امارت كوفه
كاري هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

مي‌شد هر سال
به هند و پارس
به چين و ماچين دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا كند
چيزي شبيه همين ضيافت‌هاي شام
در تالارهاي آينه و مرمر
و پشت درهاي بسته
مي‌شد حسين و حسن را با خود همراه كرد
يكي مشاور اعظم
يكي وزير خزانه‌داري كل
مي‌شد كاري كرد
كه جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
يا كاره‌اي كه زهر نريزد

يا نه
حكومت ايران هم مي‌شد كه سهم حسن باشد
حكومت عراق، سهم حسين
حتي عقيل را مي‌شد سه چهار سالي
با حقوق ارزي آن روز
به اندلس فرستاد
مي‌شد محمد حنفيه
سفير سازمان ملل باشد
مانند اين پسرخاله‌ها
كه تا هنوز و تا هميشه سفيرند!

مي‌شد كنار رود فرات
كاخي سبز ساخت
براي تابستان‌ها
سري به بغداد زد
بر بالاي كوه ابوقبيس
كاخي سپيد داشت
چيزي شبيه كاخ سعدآباد
شبيه كاخ ملك فهد
كاخي بلندتر از خانه‌ خدا

مي‌شد كه بعد خود
به فكر پادشاهي فرزندان بود
مثل همين ملك حسين و ملك حسن
مثل همين حيدر علي‌اف
و اف بر اين دنيا...

مي‌شد كه امام علي بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همين امام علي رحمانف
مي‌شد با خانم رايس دست داد
مي‌شد انبان خويش را پر كرد
از شير مرغ و جان آدميزاد
از وعده و وعيد

و افطاري داد از بيت‌المال
و جامه‌هاي اطلس و ابريشم پوشيد
با ميمون و سگ بازي كرد
رقاصه‌هاي روم را دعوت كرد
با چشم‌بندي و آتش‌بازي
شب را به صبح رساند
در برج‌هاي دوبي سهمي داشت
در بازار بورس دستي...
نشست بالاي تختي و
كلاهي از مرواريد و زر بر سر گذاشت
يا دست كم
هر روز يك اسب پيش‌كش قبول كرد
يك شمشير مرصع
كه نام تو بر آن حك شده باشد
ـ اين تحفه‌ها از هند است
ـ آن جامه‌ها از روم
ـ اين فرش‌هاي ابريشمين از ايران ...

جشني بگير
بگو كه شاعران قصيده بخوانند
شب را زود بخواب
كه كاترينا و سونامي در راه است

براي كندن چاه
به بردگان سياه فرمان بده
به شركت‌هاي چند مليتي
براي بردن نان فرصت نيست
اين را به سازمان غله و نان بسپار!

اين وقت شب
نشسته‌اي و به من لبخند مي‌زني
مي‌دانم
اين‌گونه شعرها خوب نيستند
اما مولاي من!
آن كفش‌هاي وصله‌دار هم
مناسب پاي حضرت حاكم نيست!

علیرضا قروه

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 2:56 |