مارکز
مارکز
در فريب مدير بالا دست
پسرم، راه ديگري هم هست
گرچه اين شيوه پسنديده
يك كمي مشكل است و پيچيده
شيوه اي آزموده است و شگرف
كه عملكرد آن، ندارد حرف
گر شوي آشنا به راز فنون
مي شود حرمت تو روزافزون
پسرم، ابتدا به صد دستان
دل ببر كم كم از فرادستان
رؤسا را به عشوه شاد بكن
در عمل، جلب اعتماد بكن
چون كه دارند جملگي دل پر
از مديران دزد تنها خور
بايد البته نان بري نكني
ملتفت باش تك خوري نكني
تا كه ثابت شود به وقت حساب
كه سرت هست تو حساب و كتاب
بعداز آن بر تو اعتماد كنند
از تو با احترام ياد كنند
گر صبوري كني، تو با اين شرح
مي شوي خرده خرده مجري طرح
بخت هم با تو يار خواهد شد
بعد، بار تو بار خواهد شد
مي كني سركشي به كار همه
مي شوي صاحب اختيار همه
صاحب اعتبار و حرمت و ارج
همچنين در اداره، مادرخرج
رؤسا بعد از آن اسير تواند
چون كه ديگر حقوقگير تواند
پيش تو مي كنند گردن كج
مي شود بي تو، آن اداره، فلج
تو ولي هي رجز بخوان و كري
هي بيا ناز و عشوه شتري
بعد هم ناگهان و بي معنا
بكن از كار خويش، استعفا!
پسرم، اصلا اشتباه نكن
وحشت از ترك جايگاه نكن
غمض عين از سوابقت نكنند
با تقاضا موافقت نكنند
روز ديگر به جاي سابق خويش
مي روي با حقوق بيش از پيش!
فرزانگان سخن نمي گويند،
بلکه با استعدادان سخن مي گويند
و تهي مغزان بگومگو مي کنند.
کونگ تين گان
«هر آنچه را که مي توانيد انجام دهيد ، و يا در رؤياي خود مي بينيد که قادر به انجام آن هستيد شروع کنيد ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه اي را نهفته دارد».
گوته
ما بسيار تواناتر از آنيم که مي پنداريم . لحظه هايي هست که در آنها تنها با دست نزدن به هيچ ابتکاري و انجام ندادن هيچ کار است که مي توانيم بياموزيم ، زيرا در اين زمانهاي خاموشي بخش نهان هستي ما به کار افتاده و پويا مي گردد.
رومن رولان
در جواني آنگاه که رؤياهايمان با تمام قدرت درما شعله ورند خيلي شجاعيم ولي هنوز راه مبارزه را نمي دانيم، وقتي پس از زحمات فراوان مبارزه را مي آموزيم ديگر شجاعت آن را نداريم.
پائولو کوئيلو
سومین پاکت میوه را پر می کنم . میوه ها با فیض لامپهای 2000 وات با پس زمینه برفی که در حال باریدن است بسیار خیره کننده اند. نفر قبلی حساب می کند 75 هزار تومان. دختر شش هفت ساله ای وارد می شود می گوید 10 تومان لیمو شیرین برای برادر مریضم..........
افتان و خیزان به خانه می رسم و می خوانم و می گریم:گرچه این شعر اخوان نیز کارساز نمی افتد
|
|
|
سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت، سرهادرگريبان است کسی سربرنياردکردپاسخ گفتن وديدارياران را نگه جزپيش پاراديدنتواند، که ره تاريک ولغزان است. وگردست محبت سوی کس يازی، به اکراه آورددست ازبغل بيرون، که سرماسخت سوزان است. نفس ، کزگرمگاه سينه می آيدبرون ابری شودتاريک. چوديوارايستددرپيش چشمانت. نفس کاينست ، پس که ديگرچه داری چشم زچشم د.ستان دوريانزديک. مسيحای جوانمردمن ای ترسای پيرپيرهن چرکين! هوابس ناجوانمردانه سرداست...آی... دمت گرم وسرت خوش باد! سلامم راتوپاسخ گوی دربگشای! منم من ميهمان هرشبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پست آفرينش نغمه ی ناجور. نه ازرومم ، نه اززنگم ، همان بی رنگ بی رنگم بيابگشای در، بگشای ، دلتنگم حريفا! ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت درچون موج می لرزد. تگرگی نيست ، مرگی نيست، صدايی گرشنيدی صحبت سرماودندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم ، حسابت راکنارجام بگذارم چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامدادآمد؟ فريبت می دهدبرآسمان اين سرخی بعدازسحرگه نيست. حريفا!گوش سرمابرده است اين يادگارسيلی سردزمستان است. وقنديل سپهرتنگ ميدان ، مرده يازنده به تابوت ستبرظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است. حريفا ! روچراغ باده رابفروزشب باروزيکسان است. سلامت رانمی خواهندپاسخ گفت: هوادلگير ، درهابسته ، سرهادرگريبان ، دست هاپنهان ، نفس هاابر ، دل هاخسته وغمگين ، درختان اسکلت های بلورآجين ، زمين دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبارآلوده مهروماه ، زمستان است. |
خدایا ترا شکر می کنم که اشک را آفریدی که عصاره حیات انسان است .
آنگاه که در آتش عشق می سوزم یا در شدت درد می گدازم
یا در شوق زیبایی و در ذوق عرفانی آب می شوم
و سراپای وجودم روح می شود، لطف می شود ،
عشق می شود ، سوز می شود
و عصاره وجودم به صورت اشک آب می شود
و بعنوان زیباترین محصول حیات
که وجهی به عشق و ذوق دارد
و وجهی دیگر به غم و درد ، بر دامان وجود فرو می چکد .
اگر خدا از من سندی بطلبد ، قلبم را ارائه خواهم داد ،
و اگر عمرم را بطلبد ، اشک را تقدیم خواهم کرد .
«دکتر چمران»
مارکز
الهــــي! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذليلان فـــــرزانــــــه ات!
به آنانکه با امـــــر "روحي فداک"!
نشينند وسبـــــــــــــزي نمايند پاک!
به آنانکه از بيـــــــخ وبن زي ذيند!
شب وروز با امــــــر زن مي زيند!
به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نيکـــــــــوش دم مي زنند!
به آن شيــــــــــــر مردان با پيشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!
به آنانکه در بچّــــــــــه داري تکند!
يلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!
به آنانکه بي امــــــــــــر واذن عيال
نيايد در از جيبشان يک ريــــــــال!
به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگويند: مـــام (!)
به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ايزو...نه!"زي ذي نه هزار"!
به آنانکه دامـــــــن رفــو مي کنند!
ز بعد رفــــــــويش اُتـــو مي کنند!
به آنانکه درگيــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!
به آن قرمــــــــه سبزي پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)
الهـــــــــي! به آه دل زن ذليــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبيل"(!)
به تنهاي مردان که از لنگـــه کفش
چو جيــــــــغ عيالاتشان شد بنفش!
:که مارا بر اين عهـــد کن استوار!
از اين زن ذليلي مکن برکنـــــــار!
به زي ذي جماعت نما لطف خاص!
نفرما از اين يوغ مــــــارا خلاص!
جان ماکسول
| هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد | هم رونق زمان شما نیز بگذرد | |
| وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب | بر دولت آشیان شما نیز بگذرد | |
| باد خزان نکبت ایام ناگهان | بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد | |
| آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام | بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد | |
| ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز | این تیزی سنان شما نیز بگذرد | |
| چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد | بیداد ظالمان شما نیز بگذرد | |
| در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت | این عوعو سگان شما نیز بگذرد | |
| آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست | گرد سم خران شما نیز بگذرد | |
| بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت | هم بر چراغدان شما نیز بگذرد | |
| زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت | ناچار کاروان شما نیز بگذرد | |
| ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن | تاثیر اختران شما نیز بگذرد | |
| این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید | نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد | |
| بیش از دو روز بود از آن دگر کسان | بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد | |
| بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم | تا سختی کمان شما نیز بگذرد | |
| در باغ دولت دگران بود مدتی | این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد | |
| آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه | این آب ناروان شما نیز بگذرد | |
| ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع | این گرگی شبان شما نیز بگذرد | |
| پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست | هم بر پیادگان شما نیز بگذرد | |
|
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
سیف فرغانی |
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد |
در مجلس كسري سه كس از حكما جمع آمدند، فيلسوف روم و حكيم هند و بوذرجمهر. سخن به اينجا رسيد كه سخت ترين چيزها چيست؟ رومي گفت: پيري و سستي با ناداري و تنگدستي. هندي گفت: تن بيمار با اندوه بسيار. بوذرجمهر گفت: نزديكي اجل با دوري از حسن عمل. همه به قول بوذرجمهر رضا دادند و از قول خويش باز ماندند.
بهارستان _ عبدالرحمن جامي
يكي پيش سلطان عارفان با يزيد بسطامي رفت و گفت يا شيخ همه عمر در جستجوي حق به سر بردم و چند بار حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا، سر از تن برداشتم، و چند مجاهده ها كشيدم، و چند خون جگرها خوردم، هيچ مقصودي حاصل نمي شود. هر چند مي جويم كمتر مي يابم. هيچ تواني گفت كه كي به مقصود برسم؟ شيخ گفت: جوانمردا اين جا دو قدمگاه است: اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمي برگير از خلق كه به حق رسيدي. مادام كه تو در بند آن باشي كه چه خورم كه حلقم را خوش آيد و چه گويم كه خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد.
رسايل سعدي، رساله پنجم در نصيحة الملوك
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد كه:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!"
« آتش گذار بر سر قلیانم ای عزیز!
و آنگه ببین که دود دل من چه میکند»
قلیان ممنوعه!
در جهان، هر کشوری رنجی ز دوران میکشد
یک زمانی آشکار و گاه پنهان میکشد
فیالمثل ترکیه از لائیک نادان میکشد
روسیه از بیخدایان فراوان میکشد
هر چه ایران میکشد از دست قلیان میکشد
***
در بلاد کفر دارد فسق بالا میرود
گر نرفته سابقا بالفرض، حالا میرود
از شروع کارشان «بسمه تعالی» میرود
هر چه خارج میکشد، از دست شیطان میکشد
هر چه ایران میکشد از دست قلیان میکشد
***
گشته آمریکا فرو تا خرخره توی فساد
فسق و فحشا و جنایت، رو به رشد و ازدیاد
لعنته الله علی بوش و علی ابن زیاد
چون که هر چه میکشد، زین نامسلمان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
انگلیس افتاده در همجنسبازی مثل خر
میکند همجنس با همجنس پروازی دگر
مردکی میگفت دارد بیست تا دوست پسر
دانم آخر کار این کشور به بطلان میکشد
هر چه ایران میکشد از دست قلیان میکشد
***
یک کسی یک شب به من میگفت: فردا میپری
میروی بازار، فیلم تایتانیک میخری
یک «جک»ی آنجاست لامصب به چشم خواهری
پشت هم تصویر «رُز» را لخت و عریان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
برخلاف خارج و این خارجیهای خلاف
کشور ما کمپلت از هر خلافی گشته صاف
کرده شیطان واقعا در کشور ایران غلاف
این میان یک خرده تنها از جوانان میکشد
هر چه ایران میکشد از دست قلیان میکشد
***
حمل و نقل شهری ما کاملا باشد روان
شد ترافیکش نمونه توی کل این جهان
ظرف نیم ساعت رسی از شوش، ناف شیمران
در عوض «شورا» چه زحمتها به تهران میکشد
هر چه ایران میکشد از دست قلیان میکشد
***
جادههامان واقعا از عیب و نقصان خالی است
گوش شیطان کر، تمام جادههامان عالی است
این تصادفهای جزیی هم ز بداقبالی است
چون وزیر راه جدای جاده میزان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
هر چه اوقات فراغت هست کلا پر شده
ماهواره نانش اینجا عینهو آجر شده
در حقیقت نسل ما وصل به آب کر شده
روی تفریحات سالم رنگ عرفان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
نسل دانشگاهی ما از تکبر عاری است
کاملا آماده انجام هرچه کاری است
در کنار درس و دانشگاه آنچه جاری است
عصرها هم هی مسافر توی پیکان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
دختر از خانه دگر کمتر فراری میشود
غالبا مشغول استغفار و زاری میشود
آن پسر هر کز غریزه سوی یاری میشود
دور آزار و اذیت، خط نسیان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
شل حجابی که زمانی مثل یک مد گل کرد گل
دیگر اکنون ریشهکن گردیده جزئا یا به کل
و آن که سابق میشدش شلوار پا پیوسته شُل
دیدمش هی کش درون لیف تنبان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
هیچ زندانی سیاسی نیست در زندان ما
جز هفشده تا که میباشند چون کهمانما
تازه حتی یک کسی چون یوسف کنعان ما
در روایت هست کایشان نیز زندان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
مشکلات مملکت یا کلهم حل گشته است
یا که ضیق وقت بوده، گاه منحل گشده است
لاجرم چون وقت اقدامات اکمل گشته است
طرحهای «سانتریفوژی» به دوران میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
مولوی در «بشنو از نی چون حکایت میکند»
در حقیقت از نی قلیان روایت میکند
او به اسم نی ز شمسالحق شکایت میکند
چون که دیده شمس را بالمرّه قلیان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
***
پیپ و سیگار و چپق را انفرادی میکشند
کاملا بهداشتی، بسیار عادی میکشند
لیک قلیان را جماعت انتقادی میکشند
شخص قلیانکش از این پس طرح عصیان میکشد
هر چه ایران میکشد، از دست قلیان میکشد
تو روزنه نوری
در خانه ظلمت پوش
دیباچه آوازی
بر متن شب خاموش
چیزی به من از باران،
چیزی به من از پرواز،
چیزی به من از گریه،
چیزی به من از آواز
می بخشی و میخوابی
بر بستری از اعجاز
می مانم و می رویم
در سنگر یک آغوش
در خانه ظلمت پوش
بر متن شب خاموش
شب،
حوصله میسوزد
وقتی که تو در خوابی
ظلمت همه دنیاست
وقتی تو نمی تابی!
تندیسه تنهایی
در خوابی و
زیبایی
مهتابی و بر پیکر
دوری و همینجایی!
ایرج جنتی عطایی
لذتي خوشتر از رياست نيست
تو نداني چه خوب و روح افزاست
كه برايت شوند هي خم و راست
از تو فرمانبرند و ترسنده
منشي و كارمند و راننده
با درود و تملق و تعظيم
مي شود عقده هاي تو ترميم
مي تواني به كينه، مثل شتر
نان يك عده را كني آجر
رزق ايشان حواله گشته به تو
داري البته اختيار «وتو»
به يكي- گرتو افتخاردهي-
مي تواني اضافه كار دهي
وان يكي را به وقت يبس مزاج
مي توان بي دليل، كرد اخراج
وقت هندل زدن، بكش ساسات
تا نگردي دچار احساسات
فكر انصاف و اين قبيل نباش
درپي مدرك و دليل نباش
همه گويند، اگر كني غلبه:
«چه مديري! چه قدر باجذبه!»
همه تصميم توست، خوب و درست
چون كه «تشخيص» مصلحت با توست
گر كه «تشخيص» ، كهنه شد رنگش
«حس تكليف» هم بزن تنگش
با همين شيوه حساب و كتاب
همگي از تو مي برند حساب
مي برندت به رتبه اي والا
مي روي پله پله، هي بالا!
دو راه برای زندگی است:يکی با اين تفکر که هيچ چيز يک معجزه نيست ديگری با اين تفکر که همه چيز يک معجزه است. آلبرت اينشتين
سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد.ديگري را به همسايه خود مي دهيد.
كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.
فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد.دولت آن را به شما مي فروشد.
كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد.شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.
نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.
آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.
ساديسم : دوگاو داريد.به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.
آپارتايد : دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.
دولت رفاه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.
بوروكراسي : دو گاو داريد.براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.
سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند.نيوزلند راي ممتنع مي دهد.
واتیکان: دوشیدن گاو ماده حرام است
ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.
رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.
فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.
پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد.از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.
ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.
دموكراسي مطلق : دو گاو داريد.از همسايه ها راي مي گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه.
سكولاريسم : دو گاو داريد.پس به خدا نيازي نيست.
گون از نسيم پرسيد
ـ دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
ـ همه آرزويم ، اما
چه كنم كه بسته پايم
ـ به كجا چنين شتابان؟
ـ به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
ـ سفرت به خير! اما ، تو و دوستي ، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را
شفیعی کدکنی
کسانی که حقیقت را فهمیده اند با کسانی که حقیقت را دوست دارند برابر نیستند
کنفسیویس
غرق شدن در رودي است
که به درياچه احسان خدا مي ريزد
زندگي
رويش يک شاخه گل است
در کويري که در آن ترس سکونت دارد
زندگي
دوستي من با توست
در جهاني که نه گل نه کبوتر دارد
زندگي
باور يک گنجشک است
به درختي که پراز برگ و گل است
زندگي
صفحه يک تقويم است
که به اندازه سر سبزي دستان خداست
زندگي
بارش باران دعاست
در دلي خشک که از عشق تهي است
زندگي
لحظه ترديد من است
بين تنهايي و بودن با تو
زندگي
لمس گل عاطفه است
روي شنزار سکوت
زندگي
واشدن لبخند است
وقت ديدار دو عاشق با هم
به نام او
ملا صدرا معتقد بود
سفر پنج است:
به پا،
به دل،
به همت،
به ديدار
اشتری و دراز گوشی همراه می رفتند.به کنار جویی بزرگ رسیدند.اول شتر در آمد.چون در میان جوی رسید آب تا شکم وی بر آمد .دراز گوش را آواز داد که در آی آب تا شکم بیش نیست.دراز گوش گفت راست می گویی اما از شکم تو تا شکم من تفاوت باشد . آب که به شکم تو نزدیک گشت از پشت من خواهد گذشت.
بهارستان جامی
شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد
شب عاشقـان بی دل چه شبـی دراز بـاشد
تو بیـا کز اول شب در صبـح، بـاز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجـا رود کبـوتر که اسیـر باز بـاشد؟
ز محبتت نخـواهـم که نظـر کنم به رویـت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
به کرشمه عنـایت، نگـهی به سـوی ما کن
که دعــای دردمنـدان ز ســر نیـاز باشــد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمی گذاری که مرا نمـاز بـاشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفـا و ناز بـاشد
دگرش چو باز بینی غـم دل مگوی سعـدی
که شب وصال، کوتاه و سخن، دراز باشد ...
