میکل آنجلو
میکل آنجلو
" ثمرة سكوت، دعاست و ثمرة دعا، ايمان است و ثمرة ايمان، عشق است و ثمرة عشق، خدمت است و ثمرة خدمت، صلح و آرامش است".
مادر ترزا
کاشکی خدا مرا نیز سیب می آفرید!
« آنک خدا مرا بسان سنگریزه ای درون این دریا شگفت افکند ،
سطح آب را با چرخابهای بیشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر
آب رسیدم سراسر خاموش شدم!
آری او چنین پنداشت اما گویی پندار سبز چنین می اندیشید که :
انسانها دو دسته اند : عده ای سنگ و عده ای سیب اند .
آغاز آنها مشترک است ، هر دو هنگام ورود به دریاچه شگفت دنیا
چرخابهای بیشماری را به دور خود می سازند و دیگران را تحت تاثیر
قرار می دهند ، اما پایان آنها حکایتی است بس متفاوت!
سنگریزها بناچار پس از مدتی به قعر آب خواهند رسید و
خاموش خواهند شد .
و اما سیب ها ؟!
آنها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش نخواهند شد . آنها
جاودانه در دریاچه باقی خواهند ماند و در هر تلاطم امواج چرخابی
دیگر خواهند ساخت .
آنها روزی به آسمان بر خواهند گشت و ابرها را خواهند پیمود و
در آخرین نقطه آسمان تا ابد خواهند زیست .
نه بلبل خواهد از بستان جدایی نه گل دارد خیال بی وفایی
ولیـــــــــکن چرخش چرخ ستمگر زنـــد بر هم رسوم آشنایی
مادر ترزا
بر روی آب شناور بود .کهکشان راه شیری را مثل جاده روستایشان به شهر می دید.
برای آمدن به جبهه از آن راهی شهر شده بود. گرسنگی امانش را بریده بود .نان خشکی جامانده در کنار جاده را با آب رودخانه خیس کرده و به دهان گذاشته بود.
از شکافی که گلوله در لباس غواصیش ایجاد کرده بود آب حور در زخمش نفوذ می کرد . بوی خوش نان خیس شده را دوباره احساس کرد . سرش به زیر آب رفت.
گرچه خسته ام
گرچه دلشکسته ام
باز هم گشوده ام دری به روی انتظار
تا بگویمت ،
هنوز هم به آن صدای آشنا
امید بسته ام.
وقتی هياهوی حادثه خوابيد
بر سنگ گورم بنگاريد:
يک جنگجو که نجنگيد
اما شکست خورد
دبیر ریاضی خون خونش را می خورد. با خود گفت این بچه چه مرضی دارد که در پایان هر مساله یا درس جدیدی نیشش تا بنا گوش باز می شود مرا مسخره می کند درس را به بازی گرفته است و یا... خیلی خودش را نگه داشت که او را با یک اردندگی از کلاس بیرون نینداخت. زنگ خورد . با عصبانیت به او گفت تو باش. همه رفتند . این اداها چیه که از خودت در می آوری.؟ آقا ! ما هروقت مطلبی را خوب می فهمیم خیلی خوشمان می آید .