تبليغاتX
گزیده ها

 

من آمده ام تا حرفي را بگويم و آن را خواهم گفت . اگر پيش از به زبان آوردن آن ، مرگ مرا دريابد ، فردا آن را به زبان مي آورد . زيرا فردا ، هيچ رازي را در كتاب ابديت پنهان نمي گذارد . من آمده ام تا در شكوه و روشنايي عشق و زيبايي ، زندگي كنم . من اين جايم ، زنده ، مردم نمي توانند مرا از زندگي ام تبعيد كنند . اگر آنها چشمانم را درآورند ، من به نجواي عشق و نغمه هاي زيبايي و سرور گوش خواهم سپرد . اگر آنها بخواهند مرا از شنيدن بازدارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسيم خواهم يافت كه آميخته اي است از رايحه ي زيبايي و حلاوت نفس هاي عاشقان .

و اگر هوا را از من دريغ كنند ، من با روحم زندگي خواهم كرد . زيرا روح ، خواهر عشق و زيبايي است . من آمده ام تا براي همه و در ميان همه باشم . روزهايي خواهند آمد كه آنچه من اكنون در خلوت خويش انجام مي دهم ، در پيشگاه مردم آشكار و باب خواهند شد . و آنچه من امروز با يك زبان مي گويم ، فردا آن را با زبان هاي بي شمار باز خواهند گفت .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 10:22 |
 

 

بشارت روزهاي بزرگ

اي مقتداي آب هاي آشوب

در روزگار جسارت مرداب

و گستاخي قارچ هاي مسموم

طوفان آخريني ،

كه بر گستره ي خاك خواهد گذشت

تو ، شيوني ،

بلندتر از ،

فرود هزاران كهكشان به زمين ،

و عصياني كه ،

اسب هاي خشمگين ،

پيش بيني كرده اند ،

من كدامم ،

كه فهم عظمت كاينات نويسم ،

و بي قراري زمين را اندازه كنم ،

و جرات من آن قدر نيست ،

كه طوفان را به ادراك آورد ،

احساس مي كنم ،

عمارت ها بر شانه ي زمين ،

سنگيني مي كنند ،

و بوي احتياج ،

از درز كلبه ها بيرون زده است ،

هميشه فكر مي كنم ،

اين آخرين شبي است كه از كوچه مي گذرد ،

باغ ها از پاييز برمي گردند ،

و درختان در انتظار بارش آخرين ،

سرخوش مي ايستند ،

در آخرين قله هاي انتظار ايستاده ايم ،

و زمين را ،

كه در باتلاق تقلب بازيگوشي مي كند ،

تشر مي زنيم

مرا با ركود مرداب ها كاري نيست ،

من به تقلاي دست هاي كريم ،

نماز خواهم برد ،

و خاك مستعد را ،

با نهرهاي روان ،

آشتي خواهم داد ،

و هر چه من نباشم ،

عمر آفتاب دراز ،

چراغ هاي سرخ ،

مجال را از خفاش ربودند ،

و زمين را ،

به روزي بزرگ ،

بشارت دادند

 سلمان هراتي

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 10:28 |
 

ما مست شراب جان فزاييم

سرخوش ز می گره گشاييم

در کنج شرابخانه گنجيست

ما طالب گنج کنجهاييم

آنها که هوای می ندارند

زنهار گمان مبر که ماييم

هر جا که صراحيست و جاميست

گر جان طلبند در اداييم

تا حاصل ما ز می برآيد

برداشته دست در دعاييم

تا ما گل روی دوست ديديم

چون بلبل مست در نواييم

ما گوهر پاک و نور ذاتيم

روشن سخنيست می نماييم:

ما صوفی صفه صفاييم

بيخود ز خوديم و با خداييم

عطار نيشابوری

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 7:19 |
 ارزش علی در بی نيازتر بودنش از ديگران نيست. بلکه در احساس کردن نيازهای بلندتر و متعالی تر اوست نسبت به ديگران و همچنين در احساس نيازمندتر بودن و احساس کمبود بيشتر کردن او در هستی است: که ديگران چنين احساسی را ندارند

 

 


«دكتر شريعتي»

 
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 7:17 |
نیامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشی
گلایه های دلم را به یک نظر تو ببخشی

نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی

غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی

مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری

مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!

شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم

خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی

شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم

به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی!

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 6:32 |

سیب

تو به من خندیدی

و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال‌ها هست که در گوش من آرام، آرام
خش‌خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانه‌ی کوچک ما سیب نداشت.

 

 

جوابیه‌ی شعر حميد مصدق

من به تو خنديدم
چون که می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی‌دانستی که باغبان باغچه‌ی همسايه
پدر پير من است!

من به تو خنديدم
تا که باخنده‌ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد
گريه‌ی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
می‌دهد آزارم
و من انديشه‌کنان غرق اين پندارم:
«که چه می‌شد اگر باغچه‌ی خانه‌ی ما سيب نداشت؟؟!!!»

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 6:14 |

 

آه اي دل غمگين كه به اين روز فكندت ؟

فرياد كه از ياد برفت آن همه پندت .

اي مرغك سرگشته كدامين هوس آموز

بي بال و پرت ديد و چنين بست به بندت ؟

اي جام بهم ريخته صد بار نگفتم

با سنگدلان يار مشو مي شكنندت

ارزان ترت از هيچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم كه فروشند به چندت ؟

جان دادي و درسي به جهان ياد گرفتي

ارزان تر ازين درس محبت ندهندت .

 

« فريدون مشيري

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 و ساعت 5:43 |

 

خدا روستا را

بشر شهر را ...

ولی شاعران

آرمانشهر را آفریدند

که در خواب هم

خواب آن را ندیدند

 

« قیصر امین پور »

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 5:52 |
 

هر انساني ،

 اسلاف همه ي پادشاهان و بردگاني است

كه تاكنون زيسته اند .

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 6:18 |
چو شمع یک مژه واکن ز پرده مست برون آ

   بگیر پنبه ز مینا قدح  بدست  برون آ

   نمرده  چند شوی خشت خاکدان  تعلق

   دمی جنون کن وزین دخمه های پست برون آ

   جهان رنگ چه دارد بجز غبار فسردن

   نیازسنگ کن این شیشه از شکست برون آ

   ثمر کجاست درین باغ گو چو سرو و چنارت

 ز آستین طلب صد هزار دست برون آ

   منزه است خرابات بی نیاز حقیقت

   تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون آ

   قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت

   زخانه یی که بنایش کند نشست برون آ

   غبار آن همه محمل بدوش سعی ندارد

   بپای هر که ازین دامگاه جست برون آ

   امید یاس وجود و عدم غبار خیال است

   از آنچه نیست مخور غم از آنچه هست برون آ

   مباش محو کمان خانه فریب چو بیدل

   خدنگ باز شکاری ز قید شست برون آ

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت 15:20 |