تبليغاتX
گزیده ها
به محضر یکی از از آیات عظام که مرحوم شده اند خبر آوردند که به منزل یکی از شیوخ دزد دستبرد زده است .قصد راوی این بود که جلب کمک کند. آقا دوبار فرموده بودند : دزد ضامن است!

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 19:0 |
 

«مَلِکی را که مُلک از او برفته بود، پرسیدند که چرا دولت از تو روی برگردانید؟ گفت: غره شدن من به دولت و نیروی خویش، و غافل بودن من از مشورت کردن، و به پای کردن مردمان دون را به شغل‌های بزرگ، و ضایع کردن حیلت به جای خویش، و چاره کار ناساختن اندر وقت حاجت بدو، و آهستگی و درنگ در وقت آن‌که شتاب باید کردن، و روا ناکردن حاجات مردم.»

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 20:12 |

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس كه نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

ولی وضع ما چنین است بدانید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی وبا پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 5:38 |
بی بی تمیز خالدار

بود در شهر هری، بیوه زنی                  کهنه رندی، حیله‌سازی، پرفنی
نام او، بی‌بی تمیز خالدار                     در نمازش، بود رغبت بیشمار
با وضوی صبح، خفتن می‌گزارد             نامرادان را بسی دادی مراد
کم نشد هرگز دواتش از قلم                بر مراد هرکسی، می‌زد رقم
در مهم سازی اوباش و رنود                 دائما، طاحونه‌اش در چرخ بود
از ته هر کس که برجستی به ناز          می‌شدی فی‌الحال، مشغول نماز
هرکه آمد، گفت: بر من کن دعا            او به جای دست، برمی‌داشت پا
بابها مفتوحة للداخلین                        رجلها، مرفوعة للفاعلین
گفت با او رندکی، کای نیک زن            حیرتی دارم، درین کار تو من
زین جنابتهای پی‌درپی که هست         هیچ ناید در وضوی تو شکست
نیت و آداب این محکم وضو                   یک ره از روی کرم، با من بگو
این وضو از سنگ و رو محکمتر است      این وضو نبود، سد اسکندر است

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 5:38 |
 

ياددارم در غروبي گرم گرم،

مي گذشت از کوچه ما دوره گرد،

داد ميزد:کهنه قالي مي خرم،

دسته دوم جنس عالي مي خرم،

کاسه و ظرف سفالي مي خرم،

گرنداري کوزه خالي مي خرم،

اشک در چشمان بابا حلقه بست،

عاقبت آهي کشيد بغضش شکست،

لحظه افطار است و نان در سفره نيست،

اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود،

اتفاقا مادرم هم روزه بود،

خواهرم بي روسري بيرون دويد،

گفت آقا سفره خالي مي خريد؟

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 20:27 |
دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

.

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 20:24 |

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که «والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملّا که پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: «پدرسوخته‌‌ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.
گفتند: «این مرد فاسق، تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست!»

کتاب کوچه /ب2/ص1463

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 5:15 |
طنز ایرج میرزا به راستی خواندنی است:

بر سردر کاروانسرايي
تصوير زني به گچ کشيدند

ارباب عمايم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند

گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بي نقاب ديدند

آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند

ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مومنين رسيدند

اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند

ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گل خريدند

چون شرع نبي ازين خطر جست
رفتند و به خانه آرميد ند

غفلت شده بود و خلق وحشي
چون شير درنده مي جهيدند

بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفا ف مي دريدند

لبهاي قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه مي تپيدند

درهاي بهشت بسته مي شد
مردم همه مي جهنّميدند

مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور مي دميدند

اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند

با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 9:30 |
باستانی پاریزی در کتاب تلاش آزادی داستان زیبایی را آورده است:

از حاج حسین آقا ملک روایت میکنند که در سالهای بعد از جنگ دوم و ایام زنده باد و مرده باد بعد از شهریور 1320 یک روز ساکنان محله ی سرچشمه تهران به حاج اقا گفتند که مدتهاست قنات “حاج علیرضا” لاروبی نشده.وچون وقف است کسی مسئول آن نیست،خوب است چند تنی جمع شویم برویم خدمت شهردار تهران،شاید به کمک آقایان بودجه ای از شهرداری برای لاروبی قنات “حاج علیرضا”اختصاص داده شود. روز بعد حاج اقا همراه چند تن از ریش سفیدان سرچشمه به را افتادند.از قول حاج آقا گفته اند که: “ما در سر چشمه -به هنگام حرکت-حدود بیست سی نفر بودیم ،اما هر قدر که به طرف میدان توپخانه نزدیک تر می شدیم من پشت سرم می دیدم که جمعیت بیشتر شده است،تا نزدیک میدان توپخانه دیدم جمعیت از حد عادی خارج شد.پیش خودم می گفتم لابد ساکین سرچشمه هستند و هر کدام خواسته اند بیایند که شهردار متوجه کثرت استفاده کنندگان از قنات بشود. اما در اول توپخانه پشت سر که نگاه کردم دیدم بیشتر جمعیت ایستاده و جوانی روی چهارپایه ای بالا ر فته و مثل این است که خیال سخنرانی دارد.تا من خواستم اظهار نظری بکنم دیدم فریاد جمعیت بلند شد که همه(حتی اهل سرچشمه) یکصدا می گفتند :”مرگ بر میلیسپو”"مرده باد میلیسپو”"میلیسپو نمیخواهیم”. من روی سکویی بلند شدم که بگویم ” بابا ما کاری به میلیسپو نداریم ما می خواهیم برویم خدمت شهردار و تکلیف قنات حاجی علیرضا را تعیین کنیم” ؛اما چند نفر فریاد زدند:”حاجی بیا پایین ،بیا پایین پیرمرد خرفت” و بدین طریق مخلص را به زور پایین کشیدند و قضیه ی قنات حاج علیرضا تبدیل شد به تضاد سیاستهای روس و آمریکا و انگلیس و اختلاف مستشاران آمریکایی با ابتهاج.آن روز میتینگی تشکیل شد که اهل سرچشمه و توپخانه نمونه آن را به یاد نداشتند”

ب‍اس‍ت‍ان‍ی‌ پ‍اری‍زی‌، م‍ح‍م‍داب‍راه‍ی‍م‌.تلاش آزادی.ت‍ه‍ران‌: ع‍ل‍م‌، ۱۳۸۳.

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 8:15 |

دست مزن! چشم ببستم دو دست                      راه مرو! چشم دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن                        نطق مکن! چشم ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن                     خواهش نا فهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم                       لیک محال است که من خر شوم

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 16:18 |