تبليغاتX
گزیده ها
درشماره 9 مجله هفتگي توفيق درسال 1350 آقاي دکتر عباس توفيق مطلبي درباره دروغ دربخش ته مقاله نوشته بود که عينا در زير نقل مي شود:
دروغ هم مثل خيلي ديگر از احتياجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد:

نوع اول دروغ اين است که من دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم. ولي شما نمي دانيد که من دروغ مي گويم: اين يک دروغ طبيعي است که درهمه کشورها هم همين طوراست.
نوع دوم دروغ اين است که من دروغ مي گويم.من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيدکه من دروغ مي گويم.اين دروغ هم بازقابل هضم است.
نوع سوم دروغ اين است که من دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم، شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم، من هم مي دانم که شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم!!! اين احمقانه‌ترين نوع دروغ است. دروغي که همه مي دانند و کسي را فريب نمي دهد و فقط گوينده را مفتضح مي کند و مردم را عصباني.
ولي ازاين نوع دروغ مفتضحانه‌تر و احمقانه‌تر هم وجود دارد.
 
نوع چهارم دروغ اين است که من دروغ مي گويم. من ميدانم که دروغ مي گويم شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم. من هم مي دانم که شما مي دانيد که من دروغ مي گويم، شما هم مي دانيد که من هم مي دانم که شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم!!!! امروزه درکشور ما در اغلب زمينه‌ها اين نوع دروغ رايج شده و هر که را در اين رشته از دروغ بيشتر دست داشته باشد استادتر و سياستمدارتر مي شناسند!!

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در شنبه دوازدهم آذر 1390 و ساعت 18:26 |

بن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو"

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 13:27 |

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟


میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم 


يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟ 
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!


با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم 


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی 


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم 


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!! 


ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته 


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ
اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟ 
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!

-

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 8:10 |
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او
نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان
اصلاح كند و بالاخره بچه‌دار هم شد!
 
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد
خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن رو


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت 5:29 |

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...

خورخه لوییس بورخس

 

+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 و ساعت 18:53 |

شعر اول رو حمید مصدق گفته ، که فکرمی کنم همه خوندن یا شنیدن :

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 6:46 |

                 با سلام خدمت معلم عزيزم و عرض تشکر از زحمات بي دريغ اولياء و مربيان مدرسه که در تربيت ما بسيار زحمت ميکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بوديم.

                 اکنون قلم به دست ميگيرم و انشاي خود را آغاز ميکنم.

              البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگريم در ميابيم که گاو بودن فوايد زيادي دارد. من ديشب خيلي در اين مورد فکر 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 و ساعت 4:43 |

- رئيس فداكار (Martyr Boss)

رئيس فداكار هر آنچه را به نفع شركت باشد انجام داده، مي دهد و خواهد داد. او روزهاي كريسمس، در روزهاي برفي پر از كولاك و روزهايي كه بيمار بوده، كار كرده است. او بعد از تصادف خودرو اش به مدت 5 هفته با دو پاي شكسته پياده به شركت رفت و آمد كرد. او هر شب بدون دريافت هيچ گونه مبلغ اضافي تا ساعت هشت بعد از ظهر در محل كارش مي ماند. شما چگونه با اي


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 19:12 |
کسی که مایل است شهر و دیار خود را ترک گوید، انسان خوشبختی نیست بار هستی/ میلان کوندرا/ پرویز همایون‌پور‎
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 9:40 |
شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟  
گفت: دلالان را.  
گفتند: چرا؟  
گفت: از بهر آنکه من به «سخن دروغ» از ایشان خرسند بودم، آنها «سوگند دروغ» نیز بدان افزودند!  
رساله دلگشا - اثر عبید زاکانی   
+ نوشته شده توسط هادي پوراحمد در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 3:33 |