هگل
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
اقبال
سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهانهای وقاحت به خروشند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زدهی حشر وحوشند همه
آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب، باده فروشند همه
باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه
ای هر آن قطره، ز آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه
گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه
به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
شفیعی کدکنی
ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .
ــ موسي : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت .
ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود .
ــ خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند
ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
ــ نيچه : چرا که نه؟
ــ فرويد : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟
ــ داروين : طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .
ــ همينگوي : براي مردن . در زيرباران
ــ اينشتين : رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .
ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمالشدهء اوست . رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد
ــ پاپ اعظم : بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند . توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
ــ صادق هدايت : از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر
ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي
را فراري نميدهد .
ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .
ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
ــ کافکا : ک . به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بيتوجه و وحشتزده انداخت . اين ک . رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند ودستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد اوشود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود
ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم
ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .
ــ ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود . آن پدرسوخته هم رد شد
ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم
ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي : اين مرغ نبود که از خيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان هستي را متر و سانتيمتر به عقب راند
ــ اريش فون دنيکن : مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند . مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
ــ جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريس جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .
ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟
گفت : ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن
ــ احمد شاملو : و من مرغ را، درگوشههاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم . و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ
ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
ــ لات محل : به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش
ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني
ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود .
ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .
ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد .. دليلش هيچ اهميتي ندارد . رسيدن به هدف، هرنوع انگيزه را توجيه ميکند .
ــ پاريس هيلتون : خوب لابداونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده
ــ هيتلر : اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد
-هاشمی : در برنامه پنج ساله جهارم نوشته بودیم که رد شود.
ــ احمدينژاد : خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است . ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد
ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه
مهتاب را به دست بگيری
بستانی از سپيده تمنای روز را
عکسی بگيری -دست به گردن-
با حس
هم در لحظه عطر اقاقی را
در واژه ای ببينی
هر روز اينچنينم
هر روز
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: �این مالِ من است�
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
تقاضاي سبز شدن
عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!
جريمه
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:
بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
سلمان هراتی
تقاضاي سبز شدن
عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!
جريمه
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:
بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
سلمان هراتی
|
روز عاشورا همه اهل حلب |
|
باب انطاکیه اندر تا به شب |
|
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم |
|
ماتم آن خاندان دارد مقیم |
|
ناله و نوحه کنند اندر بکا |
|
شیعه عاشورا برای کربلا |
|
بشمرند آن ظلمها و امتحان |
|
کز یزید و شمر دید آن خاندان |
|
نعرههاشان میرود در ویل و وشت |
|
پر همیگردد همه صحرا و دشت |
|
یک غریبی شاعری از راه رسید |
|
روز عاشورا و آن افغان شنید |
|
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد |
|
قصد جست و جوی آن هیهای کرد |
|
پرس پرسان میشد اندر افتقاد |
|
چیست این غم بر که این ماتم فتاد |
|
این رئیس زفت باشد که بمرد |
|
این چنین مجمع نباشد کار خرد |
|
نام او و القاب او شرحم دهید |
|
که غریبم من شما اهل دهید |
|
چیست نام و پیشه و اوصاف او |
|
تا بگویم مرثیه ز الطاف او |
|
مرثیه سازم که مرد شاعرم |
|
تا ازینجا برگ و لالنگی برم |
|
آن یکی گفتش که هی دیوانهای |
|
تو نهای شیعه عدو خانهای |
|
روز عاشوار نمیدانی که هست |
|
ماتم جانی که از قرنی بهست |
|
پیش ممن کی بود این غصه خوار |
|
قدر عشق گوش عشق گوشوار |
|
پیش ممن ماتم آن پاکروح |
|
شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح |
|
گفت آری لیک کو دور یزید |
|
کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید |
|
چشم کوران آن خسارت را بدید |
|
گوش کران آن حکایت را شنید |
|
خفته بودستید تا اکنون شما |
|
که کنون جامه دریدیت از عزا |
|
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان |
|
زانک بد مرگیست این خواب گران |
|
روح سلطانی ز زندانی بجست |
|
جامه چه درانیم و چون خاییم دست |
|
چونک ایشان خسرو دین بودهاند |
|
وقت شادی شد چو بشکستند بند |
|
سوی شادروان دولت تاختند |
|
کنده و زنجیر را انداختند |
|
روز ملکست و گش و شاهنشهی |
|
گر تو یک ذره ازیشان آگهی |
|
ور نهای آگه برو بر خود گری |
|
زانک در انکار نقل و حشری |
|
بر دل و دین خرابت نوحه کن |
|
که نمیبیند جز این خاک کهن |
|
ور همیبیند چرا نبود دلیر |
|
پشتدار و جانسپار و چشمسیر |
|
در رخت کو از می دین فرخی |
|
گر بدیدی بحر کو کف سخی |
|
آنک جو دید آب را نکند دریغ |
|
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ |
